Settle Down

1- امروز اولین روز زندگی تو تهران رو شروع کردم! البته یه روز و نصفی هست که تهرانم ولی از خونه بیرون نیومدم. صبح 7 بیدار شدم و پرسون پرسون ساعت 8 رسیدم سر کار.

2- محله مون رو هنوز زیاد نگشتم! ولی فک کنم دوستش داشته باشم. محله ی باصفایی یه!!! هه هه!!

3- تمام فشارها و استرسهایی که این چند وقته متحمل شدم و دیشب تا حد نسبتا خوبی تموم شدن، امروز به صورت تبخالی از گوشه لبم زد بیرون!

4- اینجا تهرانه! شهر آدمهای مارک-دار که لباس زیرهاشون نخ-نما و سوراخ سوراخه!

5- شاید که آینده از آنٍ ما...

مهاجرت!


امروز آخرین روزی بود که از کرج اومدم تهران سر کار! دیگه هیچ وقت از کرج، تهران سر کار نمی یام. از تهران یه راست میرم سر کار!  D:

هوررررررراااااااااااااااااااااااااا!! در حال حاضر شادم و نعره میزنم! بای بای متروی گه لعنتی مادر به خطا!!


عشق .vs س ک س

 

شاید خونده باشین اش. به هر حال می ذارمش.

قسمتی از مصاحبه س اق ی ق ه ر م ان با نشریه چراغ:

«دیدگاه سنتی س ک س و عشق را یکی نمی داند. دیدگاه سنتی به عشق احترام می گذارد، به س ک س احترام نمی گذارد. عشق را پایدار، و دراز مدت می داند، س ک س را مقطعی و کوتاه مدت. برای عشق از جان می گذرد، س ک س را با یک مشت اسکناس می خرد. با عاشق همدردی می کند، به فاسق سنگ پرتاب می کند.

درست به همین دلیل است که مردم معمولا به عشق اعتراف می کنند، ولی به داشتن کشش جنسی به دیگری اعتراف نمی کنند، یا آن را در لفافۀ عشق پنهان می کنند. اگر کسی به کسی بگوید: می خواهم با تو بخوابم، یا می خواهم بکنمت، در واقع، بر اساس دیدگاه سنتی به آن کس بی احترامی کرده است اما اگر بگوید عاشق تو ام، می خواهم با تو باشم، خیلی هم لطف کرده است. حالا این "می خواهم با تو باشم، و یا با تو زندگی کنم" مگر شامل س ک س داشتن نمی شود؟

من فکر می کنم که س ک س و عشق تابع قوانین مختلف اند. می توانند در آن واحد حضور داشته باشند، ولی لزوما وجود یکی حضور آن دیگری را شامل نمی شود. من فکر می کنم طعم و بوی تن و عادت حرکات جسمانی یک نفر در کشش جنسی موثرتر است تا ذهنیت آن فرد. برای ایجاد عاطفۀ عاشقانه تفاهم ذهنی فاکتور موثرتری است.

فراموش نکنیم که همۀ این ترم های مختلف می توانند به شکل دیگری بررسی شوند به شرطی که ما در دنیای آزادتری زندگی کنیم که نیاز به رفع اتهام از موضوعات معصومی مثل نیاز جنسی نداشته باشیم.

به نظر من در فرهنگ ما (چون من با فرهنگ خودمان کار دارم) هم س ک س و هم عشق باید تعلیم داده شوند. ما هنوز با اینکه از پوزیشن های متعددی در س ک س استفاده می کنیم، و بهای گرانی برای عشق می پردازیم، در هر دو مورد بی سوادیم. 

به نظر من عشق حس زیبایی است، فقط باید بدانیم که یکی از خصوصیت های برجستۀ عشق که جاودان بودن آن است، یک خصوصیت قالبی است، واقعیت ندارد. عشق باید به طور طبیعی به دنیا بیاید و به عمر طبیعی برسد و بمیرد، وگرنه عاشق و معشوق را از زندگی سیر خواهد کرد. »

 

کاملترش اینجاست: http://manwamohajerat.blogfa.com/post-79.aspx

 

د ر ی م . . .

 

یه سیگار Esse دستم بود. با ولع تمام داشتم می کشیدم اش. چس دود هم نمی کردم. کلی داشتم حال می کردم. به ح فکر کردم  و تازه فهمیده بودم که چقدر از سیگار کشیدن لذت می بره. مخصوصا با اون چوب سیگار جدیدش. واقعا لذت بخش بود. انگاری توی خواب یاد گرفته بودم چه شکلی بکشم که نه چس دود کرده باشم و نه سرفه کنم.

-------

1-       دیشب از شدت سردرد شدید 10 به رختخواب رفته و 1 به خواب!

2-       یه روزی ممکنه برسه که فقط همدیگه رو داشته باشیم. امروز همون روزه. من فقط تو رو دارم.

3-       چوب سیگارت کلسیم هم داره؟

۴-   توی خواب هم به سیگار کشیدن ات فکر می کنم!

 

 

 

روزانه..

    سکانس اول:

ساعت 6:15 صبح، متروی کرج به تهران: تو واگن آقایون دست و پای چند نفر هنوز بیرون در مونده. هر چی هم که خودشون رو هل میدن تو فایده نداره. جا نیست. مامور مترو به زور می خواد همه رو بفرسته تو و به بسته شدن در قطار کمک کنه. بهشون میگه: گوسفندها برین تو دیگه!! چند رأس از همون گوسفندها میریزن سرش و تا جایی که می خوره، کتکش می زنن. مامورهای دیگه هم می ترسن بیان جلو. شاید هم به تخمشون نیست. تقریبا کسی به تخمش نیست. من هم همینطور.

سکانس دوم:

ایستگاه توپخونه: ملت از متروی صادقیه پیاده می شن که «با توجه به تابلوهای راهنما وارد خط 2 شوند»! یهو صدای چند تا آقا میاد که دارن به هم فحشهای ناجور میدن و به هم دیگه می پرن. به ساعتم نیگا می کنم: 7:35 صبح.

سکانس سوم:

متروی توپخونه به میرداماد: واگن خانومها جیغ و ویغی به راهه! محاله این جمله تکراری رو نشنوم هر روز: خانوما هل ندین. یکی میون جمعیت غر میزنه: خانوم کیفت رو از روی کمرم وردار، مهره هام شکست. اون یکی میگه می خوام ایستگاه بعد پیاده شم، راه بدین... چند نفری هم به حالت ایستاده روی من خوابیدن. دارم به این فشارها عادت می کنم. به صورت بسیار ابلوموفی همه این اتفاقها رو پشت سر می گذرونم. یه خانم چادری سن و سال داری ایستگاه مفتح پیاده شد: برین کنار دیگه. خدا مرگتون بده همه تون رو! ملت: سکوت!! همه ابلوموف!

سکانس آخر:

ساعت 8:00، میرداماد. با بی تفاوتی کامل به تمام اتفاقای توی مترو فکر می کنم. زندگی استرس-فول! آدم با دوچرخه یا پای پیاده بره سر کار. البته دو ساعت طول نکشه که برسه. مسیرش هم پر درخت و سرسبز! پر از صدای پرنده ها و ... چقدر فرق می کنه آدم یه روز کاری رو چه شکلی شروع کنه.

امروز هوا بوی پاییز میداد... توی کوچه ریه هام رو هی پر و خالی کردم...

دوباره می رینم بهت وطن...!

 

بازی جدیدی تو این وبلاگها راه افتاده! بازی :«وطن یعنی...»

***

خوب و عزیزی        ایران زیبا

پاینده باشی         ای خانه ما!!!

(اینجا باید به ریش شاعر ابله اش خندید که در حال حاضر اوضاع خونه بسی بغرنج می باشئژد)

***

دست در دست هم دهیم به مهر                میهن خویش را کنیم آباد

***

 

این شعرها رو خوب یادمه. از همون اولی که رفتیم مدرسه باید وطن پرست بار می اومدیم. باید به ایران و ایرانی بودن افتخار می کردیم.

اینو می دونم که از ترویج تفکرات و احساسات وطن پرستانه و ناسیونالیستی به شدت متنفرم. شاید به خاطر وطن تخمی ای یه که دارم. اگه این وطن، وطن بود شاید بیشتر از اینا دوستش می داشتم.

نیک آهنگ کوثر در راستای این بازی تو وبلاگش نوشته بود: من بی‌وطن، اینجا، در وطن دیگری، تن به هر کار و خفتی می‌دهم که در وطن خودم نباشم. اینجا را وطن خودم می‌دانم، ولی نمی‌نام.

از این آدمهایی که میرن اون ور آب و زر مفت می زنن حالم به هم می خوره. فعلا ماییم که اینجا، در این وطن گل و بلبل داریم دست به هر کار و خفتی می زنیم تا بتونیم اساسی ترین نیازهای زندگی رو که واسه زنده موندن بشر لازمه برآورده کنیم. ما زندگی نمی کنیم! ما فقط به زور خودمون رو داریم زنده نگه می داریم. حداقل خودم رو می دونم که این شکلی ام فعلا! آدم می مونه با این بازیهای وبلاگی!!! بازی «وطن یعنی...»!! همینقدر بس که از نظر من وطن اونقدر مفهوم کسشعری شده که تو وبلاگااا به بازی گرفته شده!! وطن یعنی به گا دادن ملت!! یعنی کثافت و لجن! یعنی گه!

    وطن یعنی پریسا با مدرک فوق لیسانس اش از یه دانشگاه معتبر نتونه یه کاری که دوست داره پیدا کنه! یا اگه پیدا کنه حقوق آبدارچی شرکت سابق ما رو بهش پیشنهاد بدن! دلمون خوشه این همه سال درس خوندیم و جر دادیم خودمون رو! مثلا مهندسای این وطن محسوب میشیم! دیگه آپشن دوست داشتن  برام بی مفهوم شده! دیگه واژه حق انتخاب در شرایط فعلی معنی نداره! بیشتر اجباره تا دوست داشتن! هر جایی که دست آدم بند شه باید بچسبه بهش. عین انتخاب رشته تو دانشگاه می مونه! 100 تا جا داری بزنی بلکه یکی شو که نمی دونی چیه و همینجوری زدی قبول شی. محکومی به پذیرفتن شرایط! تو باید آداپته بشی با این شرایط، اگر چه به قیمت پاره شدن کونت باشه!

 

وقتی یه مشت بچه ک و ن ی رو می بینی که ادعای روشنفکری شون میشه و واسه یه شب حال کردن حاضرن ج ن د گ ی رو به غایت برسونن و ... دیوانه میشم وقتی اینها رو می بینم و می شنوم! یه سری هم که ذاتا قرمساق و ک و ن ی ان اما یه برتری که می تونن نسبت به این قبلیها داشته باشن اینه که حداقل ادعایی ندارن! روشنفکربازی از نوع کس-کشانه اش در نمی یارن!! حالم به هم می خوره از خیلیهایی که می شناسمشون!! از این نیک آهنگه هم الان حالم به هم می خوره. با اینکه می دونست اگه الان ایران بود چوب تو ماتحتش می کردن باز هم داره زر مفت میزنه! ایرانی که اگه بچسی از سوی دولتش محکومی به جاسوسی و اقدام علیه امنیت ملی و بعدش هم ریختن خونت مباح میشه!

از داریوش هم بدم میاد. ک س ک ش قراره با استخوان خویش واسه ما وطن بسازه!! چه وطنی میشه این یکی!!

امروز اول مهره! مدرسه ها و دانشگاهها هم باز شدن!! دهن ملت تو مترو و اتوبوسها و تاکسیها و ترافیک تخماتیک تهران روز به روز بیشتر داره صاف میشه!! وطن یعنی تمرکز تمامی امکانات توی یه شهر دو وجبی و بعدش هم خفه شدن از دود و ترافیک و شلوغی! برجهای سربه فلک کشیده رو که می بینیم حس می کنم چقدر نفس کشیدن سخته. هوا تو همون لایه های بالایی می مونه و دیگه جایی واسه پایین اومدن نداره! الان با تمام وجودم آرزو می کنم که کاش همه این برجها آوار بشن رو سر اونهایی که ریدن تو این مملکت و هنوز هم دارن می رینن!! از اونهایی که رفتن اون رای «آری» ابلهانه رو دادن گرفته تا اونهایی که رفتن به این ک س خ ل ابله رای دادن و اوضاع رو تلخ تر و نفسگیرتر از قبل کردن.

اولین جایی که خوندم این بازی احمقانه راه افتاده از کامنتهای این دختره پگاه بود که واسه محبوب گذاشته بود. وبلاگ اون رو هم خوندم:

چه دارد این خاک که اینگونه عاشق می کند را نمی دانم و وهرچه بیشتر ستم روا می دارد بیشتر عاشق می شوی. ولی در کل هرکسی وطنش را می پرستد!!!

رسماً تهوع گرفتم! واقعا بر من مسجل شد که این آدم چقدر خوشحاله! در شرایط فعلی معتقدم که هر که عاشق ایرانه یه ابله به تمام معناست! هر کی میگه ما متمدنیم و 2500 سال هم پیشینه داریم، گه زیادی خورده!

تنها جایی که شاید یه کم حس وطن دوستی که چه عرض کنم، رقابت من گل کنه تو مسابقات تیم ملی و ورزش و اینا است! البته منهای رضازاده جاکش و وزنه برداری اش!

وطن یعنی همینها! من هیچ نکته مثبتی نمی بینیم که بتونم یه ذره هم بهش ببالم. اصلا نفس بالیدن هم یه حس مزخرفه! هر کشوری که بری و بگی ایرانی ای، تخت ات شسته می شه اساسی!! بیشتر مالیدن در کاره تا بالیدن!

این روزها کلاً شاکی ام! همین!

 

....Here I am, on the road again

 

فكرها به شدت مشغوله. تقريبا ميشه گفت همه مشكلات يهو با هم آوار شدن رو سرمون ...

ساعت نزديك 11 شبه. فردا شنبه است و دوباره يك هفته كامل كاري رو بايد شروع كنم. هنوز به حال و هواي كار جديد عادت نكردم. خيلي زياد خسته ميشم. آخر هفته ها هم كارهاي شركت قبلي رو جمع و جور مي كنم. الان همه فايلها رو بستم و مي خوام بخوابم.

داريوش مي خونه: خوابهاي خوب بغل بغل ...

گه زيادي مي خوره يه وقتايي ...

حامد sms ميزنه:

Make your stand zahra… kharab beshi man collapse mikonam.

انگاري يه وقتهايي فقط يه تلنگر لازمه. دلم خيلي گرفته. بغض بدجوري به گلوم داره فشار مي آره. امروز جمعه گير داده بودم به (جبر جغرافيايي):

يك روز از خواب پا ميشي مي بيني رفتي به باد

هيچ كس دور و برت نيست همه رو بردي ز ياد

...

بريدي از اساس

...

اين كه زاده آسيايي رو ميگن جبر جغرافيايي

اين كه لنگ در هوايي، صبحونه ات شده سيگار و چايي

 

اي عرش كبريايي! چيه پس تو سرت

كي با ما راه ميايي؟ جون مادرت!

 

همه اش دارم فكر مي كنم اين ضرب المثله (نابرده رنج گنج ميسر نمي شود) چرته. اين تخم سگ يه شعر ديگه هم داره:

بسي رنج برديم در اين سال سي

كه رنج برده باشيم فقط مرسي

 

كاش اين روزها زودتر بگذرن و فشارشون تموم شه...

بهت sms مي زنم. بغضم مي شكنه... مي رم كه بخوابم...

کمی خوشحال بازی!!

 

1-      خيلي وقته که دلم مي خواد حجم زياد اطلاعات ورودي به مخ ام رو پياده کنم ولي وقتش نميشد. البته الان هم زياد وقت مناسبي (به ضم سين) نيستش ولي ...

2-      فکر کنم بعد از سه سال کار در يه جاي نامناسب، قراره در يک جاي مناسب مشغول به کار شم. يه شروع جديد. حس خوبي نسبت به اين کاره دارم.

3-      اين روزها، براي رسيدن به محل کار جديد، بيشتر از قبل تو راهم و بيشتر از قبل هم باسن و مي مي خانومهاي چاق و پر سن و سال، بدن نحيف اين جانب رو نوازش، که چه عرض کنم، له و لورده مي کنن. گرماش خيلي چندش انگيزه، ولي در حال حاضر زياد به تخم نداشته ام نيست.

4-      حامد هم که روز به روز داره به جرم اش اضافه میشه و این فعلا تنها (!!!) نگرانی و دغدغه زندگی منه. همه چی ام سر جاشه و این یکی هم اگه حل شه دیگه همه چی بر وفق مرادمه!!! هه هه! ولی انصافاً هر آینه است که دکمه پیرهنت بپره حامد!!

5-      از این خوشحال بازیها دلمان خواست!! می بینیدکه! هر عکسمون شبیه یکی یه! تازه ماهی هم که گفته شبیه دمی مور ایم!!

 

6-      این هم حامد!! گیر ندی که چرا عکسم رو اینجا گذاشتی و از این صوبتا! به من چه که گیت گیت ناراحت میشه یا پی پی یا اون دوست دخترهای دیگه ات! به من چه اصن!!! ها ها!!  (اون شکلک بنفشه رو پیدا نکردم وگرنه اونو می خواستم بذارم!!)

 

این روزها...


تنها اتفاق خوشایند این روزها، شنیدن صدای ح از پشت تلفن است.

دلم <جزیره> سیاوش قمیشی می خواد. پیداش هم نکردم.
...
من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و نرم
...
تا که یک روز تو رسیدی
روی قلبم پا گذاشتی
قصه های عاشقی رو
تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت
دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشق ات
همه جونم آرزو شد...
همه جونم آرزو شد
هست..
خواهد بود..

...

آن شب كه سر بر سينه ام گذاشتي و گريستي...
...
همان شب بود كه من بزرگ شدم.

چاه بابل


دارم مي خونمش. تازه نصف اش رو خوندم.
گزيده هايي چند:
هيچ چيز غم انگيزتر از منظره ي آدمي نيست كه شب كز مي كند گوشه اتاق، دست مي برد لاي پاها و، نفس زنان، پا و سينه يا كپل برهنه زني را در خيال مي كشد كه روز در مترو ديده است يا كنار كانال يا پاركي.
***
دردي هست كه هر كسي نمي شناسدش: اينكه از فرط برخورداري، هيچ ديداري در تو آتشي برنيانگيزد و در ابتداي ديدار، انتهايش را مثل كف دست ببيني. آن وقت مي گردي پي كسي كه نيست، يا اگر باشد، آسان به چشم نمي آيد، يا اگر آمد، مال تو نخواهد بود. آن وقت متوجه مي شوي كه جوان نيستي و خيلي چيزها هست كه نداري.
***
هيچ ديني به اندازه ي اسلام براي به كرسي نشاندن خودش مبارزه نكرده است. در افتادن با چنين ديني آسان نيست.
***
اينهايي كه در زندانها شلاق مي زنند با اعتقاد مي زنند! و بدبختي در اين همين جاست. شكنجه گر رژيم قبلي به چيزي اعتقاد نداشت. تا يك جايي وحشيگري مي كرد. وقتي مي ديد سر اعتقادت ايستاده اي احساس حقارت مي كرد و برايت احترام قائل مي شد. اما شكنجه گر اين رژيم هر چه تو معتقدتر باشي بيشتر بر سر غيرت مي آيد تا نشان بدهد كه اعتقادش از تو كمتر نيست.
***
كاش پرده گوش هم مثل پرده بكارت بود. دم به ساعت نبود. يك بار بود و تمام. تازه لذت هم داشت اگر درد داشت.
***
ته هر چيز جايي است كه از آنجا ملكوت ملال آغاز مي شود. پيدايي انديشه آخرالزمان اتفاقي نيست. گوهر تجربه ايست كه هر يك از ما هزاران بار در طول زندگي مزه مزه اش مي كنيم. تابوها هم لابد علت وجوديشان همين است كه به ته نرسيم.
***
هيچ چيز به اندازه بخشيدن اعتماد به نفس، ديگري را سپاسگزار نمي كند!
***
حسادت ويرانگرترين نيروي درون آدمي است. اگر در موضع اقتدار باشي آن را كه هدف حسادت توست تبعيد مي كني، اگر شده به جهنم. و اگر در موضع ضعف باشي، خود را از خويشتن تبعيد مي كني. از اينجا تا قتل راهي است چندان كوتاه كه با چشمان بسته خواهي رفت.
***
مترو كندتر از هميشه حركت مي كرد. وقتي ذهن تندتر از هميشه كار بكند مترو حتا مي تواند متوقف بشود
***
هيچ چيز غيرواقعي تر و گمراه كننده تر از احساسات آدمي نيست. مي توان به پايان راه رسيد و دلزده شد از كسي كه تا ديروز عاشقش بودي. اما، كافي است همين كسي كه خداخدا مي كردي راهش را بكشد و برود، ناگهان، يكي ديگر را بر تو برتري بدهد تا از دوري اش چنان ماهي افتاده بر شن داغ شوي كه انگار نه همين ديروز بود كه ملال حضورش تو را مي كشت.
***
از دردهاي كوچك است كه آدم مي نالد. وقتي ضربه سهماگين باشد، لال مي شود آدم.
***
مثل ازدواج است. هر دو بايد آنقدر از فرديت خودشان بكاهند تا آن وسطها به يك حداقل مشترك برسند.
***
وقتي چيزي ديگر به ما تعلق ندارد بي مقدارش مي كنيم تا كمبودش را بهتر تحمل كنيم.
***

گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق
ساكن شود، بديدم و مشتاق تر شدم

...

وقتي آدمهايي كه دوستشون داري تو زندگي ات مي ميرند بايد هر چيزي رو كه تو رو ياد اونها مي ندازه،‌ نابود كني، وگرنه آگاهانه يا ناآگاهانه ميري سراغشون يا ميان سراغت و با خاك يكسان ات مي كنن. خودم قبلنا بارها و بارها به اين تجربه احمقانه و تلخ رو امتحان كردم.

فيلم 21 گرم،‌ اون صحنه اي كه زنه پيغام گير موبايلش رو روشن مي كرد و صداي ضبط شده شوهر و بچه هاي كشته شده اش رو گوش مي داد...
سميره مي خواد يه روز قبل از رفتنش بره شمال. همين روزها ميره. تا همين چند وقت پيش هم واسه حسام چك ميل و چك آف مي كرد. ميره براي خداحافظي با خاك حسام.... كاش نمي دونستم داره ميره اونجا...

زردبازي

بغض بزرگترين نوع اعتراض است. آن زمان كه بشكند ديگر اعتراض نيست، التماس است.

 -------------------------------
اينو يه جايي خوندم كه درپيت بود.

تمام نه...

.... تمام ناتمام من با تو تمام مي شود....

امروز حالم بهتره. به اين نتيجه رسيدم كه اگه آدم هي در درون خودش حرف بزنه و همه چيز رو تو خودش بريزه، مي گنده. ديروز حرف زديم و من الان بهترم. خيلي بهترم. سربازان جمعه رو براي بار دوم ديدم. يه تيكه­هاييش:

**********

اين تيكه­اش رو بيشتر از 50 بار ديدم. بدجوري حس مازوخيستي ­امو ارضا مي­كنه.

مريلا زارعي: ‹مرتيكه اسمش همه چيز بود جز شوهر، اون روز خمار بود سگ پدر. خوابيده بود برا ترك.

دستمو كه مي ­خواست بگيره، لبخندمو كه مي­ خواست ببينه، ميگفت تو ترك ام...

اي بابا... چقده ما بدبختيم ...

...

زينت رو زد زير بغلش

وقتي مي ­زد زير بغلش

ديگه چرخ خياطي بود يا تلويزيون يا اين بچه هيچ فرقي براش نداشت.

مرتيكه، بي زينت اومد، اما سرحال...

...

با كارد بهم حمله كرد؛ نئشه شده بود فهميده بود كارد يعني چي. تو خماري ناخنگير نمي دونست چيه... من هم با همون كارد گذاشتم وسط قلب نداشته ­اش...›

***

در آن ميان درويشي از منصور پرسيد كه عشق چيست؟ گفت: امروز بيني و فردا و پس فردا. آن روزش بكشتند و ديگر روز بسوختند و سوم روزش بر باد دادند. يعني عشق اين است.

***

يه عشق وقتي مياد همه چيز رو با خودش مياره، وقتي ميره همه چيز رو با خودش مي­بره، يه چيزي رو جا مي­ذاره، مث شعر، مث من، مث مرگ.

***

آنكه دانست، زبان بست

وانكه مي ­گفت، ندانست

چه غم ­آلوده شبي بود

وان مسافر كه در آن ظلمت خاموش گذشت

و برانگيخت سگان را به صداي سم اسبش بر سنگ

بي كه يكدم به خيالش گذرد

كه فرود آيد شب را گويي

همه رؤياي تبي بود

چه غم ­آلوده شبي بود.

***

چيزي مرا به قسمت بودن نمي­برد

از واژه­ ي دو وجهي تكرار خسته ­ام

من بي رمق ­ترين نفس اين حوالي ­ام

از بودن مكرر بر دار خسته ­ام

من با عبور ثانيه­ ها خرد مي ­شوم

از حمل اين جنازه هشيار خسته ­ام

***

 نه در رفتن، حركت بود

نه در ماندن، سكون

شاخه­ ها را از ريشه جدايي نبود

و باد سخن­چين با برگها رازي

چنان نگفت كه بشايد

دوشيزه عشق من مادري بيگانه است

و ستاره پرشتاب

بر مداري مأيوس

جاودانه مي ­گردد

***

نمي­ خواستم نام چنگيز را بدانم

نمي­ خواستم نام نادر را بدانم

نام شاهان را

محمد خواجه و تيمور لنگ

نام خفت­ دهندگان را نمي­خواستم

و خفت  كشندگان را

مي­ خواستم نام تو را بدانم

و تنها نامي كه مي­ خواستم، ندانستم

 

2-4

 

دچار فيلم-بيني زياد شدم. تقريبا تو هفته 3-4 تا فيلم رو مي بينم. 21 گرم،‌ كازابلانكا، ترمينال، Earth and Heaven، Liar Liar، English Patient، گارفيلد،‌ Ice Age I، فيلمهاي ايراني كه سي دي هاش به راحتي همه جا پيدا ميشه و ... رو تو اين چند وقته ديدم. خلاصه هر چي دستم بياد يه ناخنكي ميزنم. 

***

امروز دچار انزجار فراوان از محيط كاري و همكاران شدم.

***

دچار مسأله نقش و حضور و وجود خود در زندگي بعضي ها هم شدم. تو اين زمينه به هيچ نتيجه مثبتي نمي رسم. هفته اي كه گذشت،‌ به شدت برام تخمي بود. هنوز هم ادامه داره. هي مي خوام با اين سرگرميها بي خيالش شم ولي يهو از اون ته-مه هاي مخ ام به زور مياد و لود ميشه. اينجاست كه ديگه با خاك يكسان مي شم و هيچ كاري نمي تونم انجام بدم. واقعا هيچ جوابي براش پيدا نمي كنم كه دلمو خوش كنه.

***

اين روزها مملكت هم دچار اعتراض فراوان و به آتش كشيدن پمپ بنزينها شده. معلوم نيست عاقبتمون با اين دولت تخمي به ختم برسه.

***

به نظرم روابط هم دچار خمودگي و بي نظري مي شن. الان كه هيچي مث اون اول ها نيست.

***

كلاً اين روزها دچارم! همين.

Life goes on, with or without us

 

رفته بودم سراغ این پستم:

دیگر به رؤیا نخواهم رفت

دیگربه لب سیگاری  نخواهم گرفت

دیگر حسرت ادامه ی

زندگی ام را ندارم.

...

چونان که به صخره ای

یا آن که به گناهی

من به تو آویخته بودم.

...

من خسته ام و نومید

از تظاهر به خوشبختی

آن هنگام که آنجایند {آن غریبان نا شناس}.

....   

اگر ادامه یابد

من از هم شکافته خواهم شد در تنهایی با خودم

در کنار رادیو

( مانند یک کودک احمق)

از شنیدن آوای زلالم که خواهد خواند... 

.

 What's in your head, in your head
Zombie 
Zombie 
Zombie 
Zombie 
Zombie 
Zombie

....

می نویسیم...

 

چرا مي نويسيم؟

مي نويسيم چون نوشتن تصوير كردن ذهن است در غالب كلمات و تا اين تصوير سازي صورت نگيرد، در حركت دايروي و سيال ذهن محبوس خواهيم بود.در اين صورت است كه حافظه مان ياريمان نمي دهد و سرگشته وار به دور لغتي براي تصوير كردن ذهنمان مي گرديم. متناقض فكر مي كنيم و متناقض زندگي مي كنيم.سرمان درد مي گيرد و احساس تهوع مي كنيم. 

مي نويسم چون اعتقاد دارم:هر چيز كه قابل بيان نباشد را نبابد گفت!بايد خورد و به قول دوستمان بايد براي هضم آن معده اي قوي داشت.

اقتباس از اینجا!

 

....

 

...عادت می کنیم...

فعلا همین!


........ شب شراب نیرزد به بامداد خمار ........

کات!

 

دوست دوران راهنمایی ام جهت شرکت در یک همایش زپرتکی، دوباره اومده تهران. فکر می کنه اگه نیاد و به من سر نزنه من دلخور میشم. دیروز از اینکه نتونست بیاد خونه مون ازم معذرت خواست. امروز هم از ساعت 3 تا الان یعنی 6 نشستم تو شرکت و دارم خودم رو سرگرم می کنم که کارش تموم شه و با هم بریم خونه ما!! آخه خودش تنهایی نمی تونه بیاد!

***

اینترنت شرکتمون چند وقت بود که ترکیده بود. الان ADSL راه انداختن و سرعتش بدک نیست. ولی مرده شورشون رو ببرن. هر سایتی می خوای بری:

دسترسی شما به سایت درخواست شده طبق دستور مقامات قضائی مقدور نمی باشد.

امروز خواهر و مادر این مقامات قضایی رو شرمنده کردم. لعنت به این مملکت که هر روز بیشتر از قبل داره غیر قابل تحمل تر میشه.

***

دوباره یه تیکه هایی از فیلم "پرنده خارزار" رو browse کردم. 6 تا سی دی بود. سی دی 5 و 6 اش رو کمی دیدم.

***

امروز تو این سه ساعت علافی ام، رمان "انگار گفته بودی لیلی" سپیده شاملو رو خوندم. خوشمان آمد.

***

الان دارم اصفهانی گوش می کنم. نمی دونم چرا یهو یادش کردم:

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست

گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش

کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

...

من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم

پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم. 

 

 

Looser

باز هم به خودم باختم. بار اول نیست. تلاشی بیهوده برای "زهرا بودن" به گونه ای که زهرا، همیشه و هرجا و هر لحظه، می خواهد. به گونه ای که در درونش دوست دارد. در درون با تمام توان، چیزهایی را که آزارش می دهند از خود دور می کند و باز "زهرای بیرون" آنها را با سماجت می خواهد بیشتر.
این جور وقتها تنها که می شود "درونی" به سراغش می آید، به بازخواستش...
چرا...؟ درونی ات سکوت را بیشتر دوست می دارد و بیرونت اما پر است از هیاهو، پر است از هیچ. درونت به تو کوبیده می شود و التماست می کند که نه...
همیشه همین بوده است.

...
شاید برای حادثه
گاهی عجیب تر از این
باید باشم..


ما...


ما
در عصر احتمال به سر می بریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی هوا
از هر طرف باید آید
...
اما من
بی نام تو
حتی
یک لحظه احتمال ندارم!
من از تو ناگزیرم
من
بی نام ناگزیر تو می میرم!

------------------------------------------------------- ق.امین پور

...


از خانه می‌زنم بیرون. تا مترو راهي نيست. طبق معمول هميشه بي آنكه به آدمهاي اطرافم نگاه كنم‌، راه مي‌روم. از آدمها فقط حجم و انبوه آنها را حس مي كنم. قيافه ها را نمي‌بينم. شايد چون هيچ وقت حافظه تصويري ام خوب نبوده، ميلي به ديدن صورتها ندارم. صداها را مي‌شنوم و سايه ها را كه هر يك به سويي مي روند. صداي درهم و برهم راننده هاي تاكسي، هر كدام مسير خود را با صداي بلند و پشت سر هم فرياد مي زنند. روبرويم را نگاه مي كنم و راه مي روم. چقدر آدمها زيادند. به تعداد تك تك اين آدمها، فكرها، خيالها و دنياهايي متفاوت وجود دارد. از تصور كشف و فهميدن همه ي اين دنياها گيج و وحشت زده مي شوم. چقدر خوب است كه نمي توان فكر آدمها را خواند. صداي آواز بلندي از روبرو مي آيد و نزديكتر مي شود. بي اختيار به سمت صدا برمي‌گردم: "تو را خدا نگهدار- كه ميروم به سوي سرنوشت...". مرد ميانسال و ژنده پوشي است. مي‌خواند و در آن شلوغي، بي آنكه به انبوه آدمها اهميتي بدهد، او هم راه خود را مي‌رود.
امروز هوا بهتر است. گلویم به شدت می‌سوزد. آخر اردیبهشت سرماخوردگی را کم داشتم. سردم است. به يكباره ميان پاهايم گرم مي‌شود. یادم می‌آید که چند روز قبل ...
از حس كردن جريان سيال خون و تصور غلظت آن كه هورري از بدنم خارج مي‌شود، مجبور است در ميان پاهايم بماند و من این همه کثافت را باید با خود حمل کنم، چندشم مي‌شود.
سرم سنگین است و بدنم انگار تحمل وزن آن را ندارد. در مترو جایی کنار پنجره پیدا می‌کنم و سرم را به آن تکیه می‌دهم. خوابم و بیدارم. امروز مسیر طولانی‌تر از همیشه به نظرم می‌رسد. ابلوموفم. لختی شدیدی در تمام وجودم رخنه کرده است. یاد حرف محبوب می‌افتم: برای رفتن باید دل کند. من اما با تمام وجود میخکوب شده‌ام و نمی‌توانم قدمی بردارم. شاید فوق لیسانس کمکی می‌کرد که دیشب از آن هم قطع امید کردم.
به شرکت می‌رسم. حوصله حرف زدن ندارم. سرماخوردگی را بهانه می‌کنم و از پشت میزم تکان نمی‌خورم. چشمهایم تبدارند. حامد زنگ می‌زند. انگار تمام این مدت منتظر شنیدن صدای او بودم که بغضم بتواند بترکد. او حرف می‌زند و من ساکت. اشکهایم‌اند که می‌آیند و صورتم را خیس می‌کنند. چه خوب است که امروز اینجا خلوت تر از روزهای دیگر است. کمی سبک‌تر می‌شوم. با تقریب صددرصد مطمئن بودم که نتیجه همین است، اما آدمها در مواجهه با واقعیت ممکن است طور دیگری نشان دهند. زنگ می‌زنم به اکرم. رتبه میم.شیمی‌اش ناامیدکننده است. رتبه بیومکانیک‌اش ۱۹ شده و ظرفیت تهران ۲۵ نفر است. کمی از ناراحتی‌ام کمتر می‌شود. می‌پرسد: الان خوبی؟ می‌گویم: مهم نیست. دنیا به آخر نرسیده. انتظار بیشتری نداشتم.
سبک تر می‌شوم. گویی کمتر از آن چیزی که باید، ناراحتم. نوشتن هم چقدر خوب است. انگار همه غصه‌ها از ذهنت کنده می‌شوند و جایی دیگر می‌روند. جایی بیرون از وجود تو، دورتر از تو...
و من مدام این جمله را با خودم تکرار می‌کنم که:
برای رفتن باید دل کند
برای رفتن باید دل کند
برای رفتن باید دل کند
برای رفتن باید دل کند
برای رفتن باید دل کند.........

تیکه تیکه


هویت میلان کوندرا رو خوندم. یه تیکه هاییش:

شانتال روزی را به تصور می‌آورد که ژان مارک را بدین سان از دست بدهد. در بی خبری ماندن، و تسلیم خیالپردازی شدن. او حتی نخواهد توانست خودکشی کند. زیرا خودکشی، خیانت، امتناع از انتظار، و فقدان شکیبایی خواهد بود
***
او با شور و شوق به اکنون خویش پیوسته است، اکنونی که، به هیچ قیمت، آن را نه با گذشته و نه با آینده عوض می‌کند. از این روست که رویا را دوست ندارد: رویاها دوره‌های متفاوت زندگی آدمی را یکسان، و همه‌ی حوادثی را که از سر گذرانده است همزمان، می‌نمایانند. رویاها اعتبار زمان حال را، با انکار موقعیت ممتازش، از میان می‌برند.
***
شانتال به یاد مرگ کودکش افتاد و موجی از خوشحالی او را فرا گرفت و او فقط می‌توانست معنای این حالت را از خود بپرسد. پاسخ روشن بود: این بدان معنا بود که بودن در کنار ژان مارک برایش همه چیز است و، از برکت غیبت پسرش می‌توانست همه چیز باشد. او خوشحال بود که پسرش مرده است.
***
انسان، برای آنکه حافظه‌اش خوب کار کند به دوستی نیاز دارد. گذشته را به یاد آوردن، آن را همیشه با خود داشتن، شاید شرط لازم برای حفظ آن چیزی است که تمامیت منِ آدمی نامیده می‌شود. برای آن که من کوچک نگردد، برای آن که حجمش حفظ شود، باید خاطرات را همچون گلهای گلدان آبیاری کرد و این مستلزم تماس منظم با شاهدان گذشته، یعنی دوستان، است. آنان آینه ما هستند، حافظه ما هستند؛ از آنان هیچ چیز خواسته نمی‌شود مگر آنکه گاه به گاه این آینه را برق اندازند تا بتوانیم خود را در آن ببینیم.
***
این ناممکن است که فرزندی داشته باشیم و جهان را، آن گونه که هست، حقیر شماریم، زیرا به این جهان است که او را فرستاده‌ایم. به خاطر فرزند است که ما به جهان وابسته‌ایم، به آینده آن می‌اندیشیم، به سهولت در قیل و قالش، در جنب و جوشهایش مشارکت می کنیم و بلاهت درمان ناپذیرش را جدی می‌گیریم.
***

الواتی!! D:


فردا داریم میریم شمال. البته بدون حامد.
امیدوارم خوش بگذره. بروبچ همه آشنان. فکر کنم ۱۰ نفر باشیم. عاشق شمال ام. دریا رو واقعا دوست دارم. شب خوابیدن تو جنگل رو بیشتر. این حامد زیانکار(!!) هم اگه بچه خوبی بود و درسهاش رو به موقع می خوند، همراهی مون می کرد و دوصد چندان بهمون خوش می گذشت.
جمعه غروب برمی گردیم. برنگشتیم حلال کنین!!

آسیب شناسی!!!

يه بار هاجر لابه لاي حرفاش گفت: من به طور جدي وبلاگ مريم باوريان رو با اينكه دير به دير آپ ديت مي كنه مي خونم.

كامنت: مريم همكلاسي اسبق من تو دانشگاه شريف بود و الان هم تو ونكوور كاناداست. با پيام سبزميداني كه اون هم 78 ي ما بود ازدواج كرد و الان با هم شادند! اينو محض اطلاع گفتم, بلكه خوشحال شين. چون وقتي اينو به هاجر گفتم كلي از معماهاي ذهني اش كه فكر كنم ناشي از خوندن وبلاگ مريم خانم و كشف ارتباطات پنهاني اون با پيام بود, حل شد.

سوالم اينه: چرا هاجر 77ي ميم شيمي شهرستاني بايد وبلاگ يك كامپيوتري 78ي تهراني رو كه اصلا از وجود هاجر در زندگي اش بي خبره, بخونه؟ سوالم امروز اينقدر براي خودم جدي شد كه نگو! اصلا چرا آدمها بايد وبلاگ آدمهايي رو كه نمي شناسن بخونن؟ چه اهميتي داره. (خودم هم يكي شون)

تو مشغوليات فكري ام ياد سالهاي اول دانشگاه افتادم. اون موقعها كه كلاس زبان عمومي داشتيم و تو يكي از كلاسهاي مسجد دانشگاه برگزار ميشد. خانم مجلسي خيلي بچه تهراني هامون رو كه از همون اول زبانشون خيلي خوب بود دوست داشت. مخصوصا شادي آشنايي رو. جلسه اي نبود كه ازش درس نپرسه. از بيان كردن اسمش خوشش ميومد (خودش سر كلاس اعتراف كرد). ما هم كه بچه هاي شهرستان بوديم و زبانمون خيلي بد بود, خوشحال مي شديم كه از اسم ما خوشش نمي يومد و ازمون درس نمي پرسيد. هر چند كه زبان عمومي و مقدماتي, هر دو شو 17 شدم. با خود همين خانومه كه اصلا دوستش نداشتم. چون اصلا ما رو دوست نمي داشت. دندوناش هم از فرط سيگاركشيدن زياد سياه بود. تو ماه رمضون بهمون توصيه كرد كه شماها دارين درس مي خونين و جون ندارين كه روزه بگيرين, نبايد روزه بگيرين دخترا!

الان 7-8 سالي مي گذره. دختر تهراني هاي كلاسمون تقريبا هيچ كدوم ايران نيستند, شادي, مريم, مونا, فرناز, آناهيتا, شبنم, سارا, نرگس, راهله (اين آخري مشهدي يه, تنها شهرستاني اي كه سرافرازمون كرد). من همچنان زبانم بده و ايرانم. هنوز هم خانم مجلسي رو دوست ندارم. اگه زبانمون خوب بود شايد ازش بدم نمي يومد. يا حداقل اين حس رو نداشتم كه اون ما رو دوست نداره.

امروز از روي كنجكاوي وبلاگ مريم رو پيدا كردم. مي خواستم ببينم چه چيز جالبي داره كه هاجر ما رو اينقدر جذب خودش كرده. خاطراتي خيلي معمولي! ولي مكان خاطراتش و خوراكي هاي توي خاطراتش خيلي به نظر شيك و خوشمزه ميومد. همين! خدا قسمت ما هم بكنه. آمين!!

 

ياد ايام


امروز تو مترو دختره كناريم يه النگويي دستش بود كه خيلي شبيه النگوي يه كسي بود.
دقيقا يادم نيست سال 81 بود يا شايد هم 80. من و اكي و ساهره رفته بوديم كريمخان. ساهره يه النگوي قديمي داشت و مي خواست اونو بفروشه و يه مقدار ديگه بذاره روش و يه بهترش رو بخره. با تيپ دانشجويي سال 80 مون رفتيم توي يكي از مغازه هاي شيك طلافروشي. ساهره از فروشنده خواست كه يه دستبند خيلي خوشكل و پرنگين كه پشت ويترين ديده بود رو براش بياره. فروشنده يه نگاهي به قيافه هامون انداخت و اولين چيزي كه گفت اين بود: گرونه ها!!! 400 هزار تومن بيشتر در مياد!!!
ساهره با اعتماد به نفس گفت مساله اي نيست بيارين مي خوام امتحانش كنم. گذاشت رو دستش و يه كم اين ور اون ور كرد و خيلي جدي گفت اصلا به دستم نمياد!! )
تا از اون مغازه بزنيم بيرون خيلي سعي كردم جلوي خنده ام رو بگيرم. خيلي گشتيم اون روز. خلاصه النگوي قديميشو فروخت يا نفروخت يادم نيست ولي آخر اون روز, با هزار چك و چونه و گرفتن 2000 تومن تخفيف يه النگو به قيمت 85 هزار تومن خريد. يادش به خير. الان دو سالي ميشه كه نديدمش. نمي دونم بعد از ازدواجش هنوز هم اون النگو رو داره يا نه؟