امروز حالم بهتره. به اين نتيجه رسيدم كه اگه آدم هي در درون خودش حرف بزنه و همه چيز رو تو خودش بريزه، مي گنده. ديروز حرف زديم و من الان بهترم. خيلي بهترم.
سربازان جمعه رو براي بار دوم ديدم. يه تيكههاييش:
**********
اين تيكهاش رو بيشتر از 50 بار ديدم. بدجوري حس مازوخيستي امو ارضا ميكنه.
مريلا زارعي: ‹مرتيكه اسمش همه چيز بود جز شوهر، اون روز خمار بود سگ پدر. خوابيده بود برا ترك.
دستمو كه مي خواست بگيره، لبخندمو كه مي خواست ببينه، ميگفت تو ترك ام...
اي بابا... چقده ما بدبختيم ...
...
زينت رو زد زير بغلش
وقتي مي زد زير بغلش
ديگه چرخ خياطي بود يا تلويزيون يا اين بچه هيچ فرقي براش نداشت.
مرتيكه، بي زينت اومد، اما سرحال...
...
با كارد بهم حمله كرد؛ نئشه شده بود فهميده بود كارد يعني چي. تو خماري ناخنگير نمي دونست چيه... من هم با همون كارد گذاشتم وسط قلب نداشته اش...›
***
در آن ميان درويشي از منصور پرسيد كه عشق چيست؟ گفت: امروز بيني و فردا و پس فردا. آن روزش بكشتند و ديگر روز بسوختند و سوم روزش بر باد دادند. يعني عشق اين است.
***
يه عشق وقتي مياد همه چيز رو با خودش مياره، وقتي ميره همه چيز رو با خودش ميبره، يه چيزي رو جا ميذاره، مث شعر، مث من، مث مرگ.
***
آنكه دانست، زبان بست
وانكه مي گفت، ندانست
چه غم آلوده شبي بود
وان مسافر كه در آن ظلمت خاموش گذشت
و برانگيخت سگان را به صداي سم اسبش بر سنگ
بي كه يكدم به خيالش گذرد
كه فرود آيد شب را گويي
همه رؤياي تبي بود
چه غم آلوده شبي بود.
***
چيزي مرا به قسمت بودن نميبرد
از واژه ي دو وجهي تكرار خسته ام
من بي رمق ترين نفس اين حوالي ام
از بودن مكرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانيه ها خرد مي شوم
از حمل اين جنازه هشيار خسته ام
***
نه در رفتن، حركت بود
نه در ماندن، سكون
شاخه ها را از ريشه جدايي نبود
و باد سخنچين با برگها رازي
چنان نگفت كه بشايد
دوشيزه عشق من مادري بيگانه است
و ستاره پرشتاب
بر مداري مأيوس
جاودانه مي گردد
***
نمي خواستم نام چنگيز را بدانم
نمي خواستم نام نادر را بدانم
نام شاهان را
محمد خواجه و تيمور لنگ
نام خفت دهندگان را نميخواستم
و خفت كشندگان را
مي خواستم نام تو را بدانم
و تنها نامي كه مي خواستم، ندانستم