غروب سه شنبه ۷ اسفند. ساعت ۱۸:۱۰- پل گیشا
مثلا فصد خرید دارم. مدتهاست که از سر تفنن خریدی نکرده ام. البته اشتیاقی هم واقعا نداشته ام. از سر ناچاری سر از این خیابان در آورده ام. نم نم باران شیشه های عینکم را خیس کرده اند. اینقدر زندگی ام ماشینی شده که یک آن به ذهنم می رسد که اَه! چرا برف پاکن هام رو نمی زنم!
به آرامی در طول بلوار به راه می افتم. می دانم که چه چیزهایی لازم دارم، ولی انگار اصلا حس وارد شدن به هیچ مغازه ای و پرسیدن قیمت و پرو کردن ندارم. دختری تقریبا هم سن و سال خودم کنار پیاده رو با مانتو و مقنعه روی جدول نشسته و مشغول نواختن سه تار است. عابران اسکناسهای ریزی ( و نه درشتی) در جعبه سه تارش می گذارند و رد می شوند. اولین باری است که می بینم یک زن از راه موسیقی اش نان در می آورد. آن هم کنار خیابان. مرد آکاردئونی و سنتوری اش را دیده بودم قبلا.
وارد پاساژ بزرگ گیشا می شوم. چیزهای زیادی باید بخرم. آدمهای زیادی در پاساژ در حال رفت و آمدند. پسرهای جوان فروشنده انگار هر روز صبح قبل از شروع به کار یک دور عملیات شینیون و براشینگ و سشوار و سگ-شوار روی موهای عمودی و غیر عمودی و کاتوره ای خود انجام می دهند. آنقدر آهسته قدم می زنم که ویترینهای هر دو طرف را بتوانم ببینم ولی پشت ویترین هیچ مغازه ای نمی ایستم. به شدت ابلوموفم. یادم رفته که اینجا برای چه آمده ام. ساعت ۷ با دوستان قرار داریم. انگار که دارم پرسه می زنم تا زمان زودتر بگذرد.
قیمتها حتی در حراجها و فروش فوق العاده هم نجومی اند. با این وجود خیابانها همیشه شلوغ است. پاساژ هم شلوغ است. آدمهای رنگی، بوهای مختلف،خانومهای نقاشی شده، زوجهایی بازو در بازوی هم... قهقهه، شوخی، خرید، پدر و مادر و بچه ها، مادرها و دخترها، گروههای مختلف دخترهای جوان، پسرهای جوان... اینها و جایگشتهای مختلف همه اینها را می توانی ببینی اینجا. طول پاساژ به نظرم خیلی طولانی است. به انتها که می رسم و برمی گردم چیزی روی دلم سنگینی می کند. فکر نمی کردم حرفی که نیم ساعت پیش حامد پشت تلفن گفت اینقدر آشفته ام کند. می خواستی مهمانی امشب را نیایی و دلیلت ...
علیرغم اکراه خودم راضی ات کردم. نیم ساعت دیگر می دیدمت و خیالم تخت بود.
فکر اینکه دوباره این مسیر آزار دهنده را تا ابتدای پاساژ طی کنم دلم می گیرد. اینجا تاب دیدن هیچ چیز و هیچ کس را ندارم.. صورتکهای رنگ شده، بازوهای قفل شده در هم، ویترینهای پر از رنگ و عدد(!!)، صدای خنده ها.. اصلن خود صداها..
سمت چپم در همان حوالی انتهای پاساژ یک خروجی کشف می کنم. بیرون می زنم.باران قطع شده. اما زمین بوی خاک که نه، بوی آسفالت خیس خورده می دهد. خوشحال می شوم که این بیرون مغازه خاصی نیست. ساعت ۱۸:۴۵.قدم زنان تا سر بیستم باید بروم. ساعت ۷ قرار داریم. امشب تولد اکرمه.
دلم نمی خواهد این یک ربع تمام شود. به موازات پاساژ به سمت خیابان اصلی می روم. آهسته تر از همیشه. چشمم به ماشین مدل بالای نقره ای رنگی پشت شیشه یک نمایشگاه ماشین می افتد. دوباره شاکی می شوم. تصمیم می گیرم چشم از سنگ فرش خیس پیاده رو برندارم. چیزی نخریدم. اصلن هم ناراحت نیستم. تفاوتها! خشونتهای زیرپوستی! تحقیرهای پنهان و آشکار! پنهانها و زیرپوستی ها بیشتر آزارت می دهند. یاد شب پارک ساعی و سخنرانی هایش می افتم. امشب انگار دلم نمی خواد وارد این جمع شوم.از آدمها و ویترینهای پاساژ به راحتی فرار کردم، اما بچه ها که بیایند .. از آنها دیگر نمی شود فرار کرد. دلم می خواهد مدتی توی یک حباب شیشه ای اکوستیک زندگی کنم. یک شیشه مات. زیاد تاریک نباشد. از آن تو بیرون اصلن دیده نشود. کوچکترین چیزها آزار دهنده شده اند این روزها. حتی عکس دوست مون از بوفه جدیدشون روی موبایل شوهرش. هنوز سنگینی حرف حامد در مورد پس دادن این ضیافتها چشمهام رو خیس می کنه هی ... هی هی..
همه چیز موروثی است. بدبختیها هم مستثنی نیستند. اینکه خیلی از حق انتخابها به واسطه شرایط تو و فقط تو، از تو سلب شده اند. حتی حق انتخاب خانواده حق انتخاب به دنیا آمدن، حق انتخاب نرفتن، حق نخواستن، ندیدن، ندیدن و ندیدن ...
چه خوب است که امشب می آیی و آمدی. امشب اگر نبودی بغضم به هیچ وجه تاب نمی آورد.
آخر شب ۶+۲ نفری قدم زنان از پارک خارج شدیم. می خواندی:
اینکه تو بازی شون راه ات نمی دن
اینکه سر به سرت می ذارن...
..
به این جماعت نگاه می کنم. چیزی هست که من هنوز دارم و آنها دیگر در این مرحله از زندگی شان آنقدَر حس اش نمی کنند:
دلتنگی های گاه و بی گاه ات...
***
از آغازِ تو را دیدن
سند گام هایم را به نام تو زده اند
و حالا مدت هاست
که در امتداد کوچه های با تو بودن،
پیاده تر از آن که گریزی از دلتنگی باشد،
زندگی می کنم...