دست هایت
دست هایت را می خواهم.
و اطمینانت را.
و امنیتت را.
دلم سختی ات را می خواهد.
دیروز غروب که در اولین باران شدید پاییزی امسال وسط خیابان نقش زمین شدم، باد انگار داشت تصاحبم می کرد.
دلم دست هایت را می خواست.
کافر شده ام
انکارت می کنم.
نیستی
نمی بینمت.
نه فرشته ای با صدای تو
نه عصایی که از نو بیافرینمت
نه آتشی که از آن، گلی به پیراهنت بدوزم.
تو را، نفس که می کشم
مسلمانم
…
خاطرات خوش روزهایی که گذشت:
· سارا
· سس ای که در نداشت
· رستوران انرژی اتمی
· کافی شاپ انرژی اتمی
در فراسوي ِ مرزهاي ِ تنات تو را دوست ميدارم. آينهها و شبپرههاي ِ مشتاق را به من بده □ در فراسوي ِ مرزهاي ِ تنام در آن دوردست ِ بعيد
فرومينشيند
تا به هجوم ِ کرکسهاي ِ پاياناش وانهد... □ در فراسوهاي ِ عشق در فراسوهاي ِ پيکرهاي ِمان | |||||||||
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.
----------------
از اینجا
1- امروز اولین روز زندگی تو تهران رو شروع کردم! البته یه روز و نصفی هست که تهرانم ولی از خونه بیرون نیومدم. صبح 7 بیدار شدم و پرسون پرسون ساعت 8 رسیدم سر کار.
2- محله مون رو هنوز زیاد نگشتم! ولی فک کنم دوستش داشته باشم. محله ی باصفایی یه!!! هه هه!! ![]()
3- تمام فشارها و استرسهایی که این چند وقته متحمل شدم و دیشب تا حد نسبتا خوبی تموم شدن، امروز به صورت تبخالی از گوشه لبم زد بیرون! ![]()
4- اینجا تهرانه! شهر آدمهای مارک-دار که لباس زیرهاشون نخ-نما و سوراخ سوراخه!
5- شاید که آینده از آنٍ ما...![]()