فعلا همین!
........ شب شراب نیرزد به بامداد خمار ........
دوست دوران راهنمایی ام جهت شرکت در یک همایش زپرتکی، دوباره اومده تهران. فکر می کنه اگه نیاد و به من سر نزنه من دلخور میشم. دیروز از اینکه نتونست بیاد خونه مون ازم معذرت خواست. امروز هم از ساعت 3 تا الان یعنی 6 نشستم تو شرکت و دارم خودم رو سرگرم می کنم که کارش تموم شه و با هم بریم خونه ما!! آخه خودش تنهایی نمی تونه بیاد!
***
اینترنت شرکتمون چند وقت بود که ترکیده بود. الان ADSL راه انداختن و سرعتش بدک نیست. ولی مرده شورشون رو ببرن. هر سایتی می خوای بری:
دسترسی شما به سایت درخواست شده طبق دستور مقامات قضائی مقدور نمی باشد.
امروز خواهر و مادر این مقامات قضایی رو شرمنده کردم. لعنت به این مملکت که هر روز بیشتر از قبل داره غیر قابل تحمل تر میشه.
***
دوباره یه تیکه هایی از فیلم "پرنده خارزار" رو browse کردم. 6 تا سی دی بود. سی دی 5 و 6 اش رو کمی دیدم.
***
امروز تو این سه ساعت علافی ام، رمان "انگار گفته بودی لیلی" سپیده شاملو رو خوندم. خوشمان آمد.
***
الان دارم اصفهانی گوش می کنم. نمی دونم چرا یهو یادش کردم:
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
...
من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم
پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم.