در پایدارترین شادیها نیز غمی نهفته است.

 

یه طرف صورتش خراشیده شده بود. مث وقتهایی که پوست بدنت روی یه سطح زبر کشیده میشه و روز بعد جاش، خط‌خطی‌یه.

تابستون، برای دیدن x اومده بود پیش‌مون. اون موقع هم روی بازوی راستش جای یه کبودی نسبتاً بزرگ بود. من و آ... سربه‌سرش می‌ذاشتیم:

"چه دوست پسر خشنی داری...

معلومه که خیلی دوستت داره..

بهش بگو این دفعه رو آرومتر...

و ..."

اون هم می‌خندید و چیز دیگه‌ای نمی‌گفت. این بار اما با دفعه‌های قبل خیلی فرق می‌کرد. خیلی.. اون کبودیها، اون خراشها و اون زخمها...

...

باز هم باید با یه واقعیت تلخ روبرو می‌شدم: صرع

وقتی فهمیدم دنیا دور سرم چرخید. چرا اون؟!... چرا؟! برای به دوش کشیدن این بیماری اون خیلی کم سن و سال و شکننده بود.

 

همه اتفاقات قبلی رو به سرعت مرور کردم: " x خیلی از این و اون قرض می‌گرفت و همچنان هم. (همیشه برام سوال بود که چرا این بشر، مدام مشکل مالی داره! یه کم برنامه‌ریزی‌اش رو بهتر کنه و ولخرجیهاش رو کمتر، فکر کنم بهتر باشه!! و ...)، چرا گاه و بیگاه تو تنهاییهاش، با صدای بلند، گریه می‌کنه! چرا بعضی تلفنهاش عجیب و غریبند؟..."

 

و حالا تیکه‌های گمشده اون پازلی که بیشتر از یه ساله برام لاینحل مونده بود، پیدا شدند.

یه باری x ازم خواسته بود که از طریق دوست و آشناهام براش یه دکتر مغز و اعصاب خوب پیدا کنم. و من چقدر ساده یادم رفته بود.

یاد شوخیهای مزخرفمون ‌افتادم. با اون کنایه‌های احمقانه، چه آشوبی تو ذهن اون به پا می‌کردیم و خودمون خبر نداشتیم. و این "من" بود که باز هم زود قضاوت کرد...

بغض داشتم. نباید بروز می‌دادم که چیزی می‌دونم.

دلم برای حماقت خودم می‌سوخت.

اصلاً قاضی خوبی نبودی زی‌زی!!!

باز هم ..

 

درد

 

بانو: می‌خواهم این درد را مزه مزه کنم تا طعم تلخ آن هیچگاه از یادم نرود. می‌خواهم تلخی آن دائماً افزون یابد، بیاید، بیاید و مرا یکپارچه مسموم کند، روحم را، جسمم را، دلم را... این جنگ من است با من، حرفی ندارم...

-------

بانو- داریوش مهرجویی

Je suis malade

 

دیگر به رؤیا نخواهم رفت

دیگربه لب سیگاری  نخواهم گرفت

و دیگر خاطره ای نخواهم داشت

 

 

من بی تو تنهایم

و بی تو زشت.

مانند یتیمی که در نوانخانه ای.

 

دیگر حسرت ادامه ی

زندگی ام را ندارم.

 

زندگی ام فرو می شکند آن هنگامه که تو می روی

من دیگر زندگی ندارم

و همان گونه بسترِ خوابم

به اسکله ی راه آهنی بدل می شود

که از آن دور می شوی

 

 

 

 

من بیمارم

کاملا بیمار

چون آن هنگامه که مادرم عصر گاهان از خانه می رفت

و مرا با نا امیدی ام تنها میگذاشت.

من بیمارم

واقعا بیمار.

 

 

تو می آیی و ما هرگز نمی دانیم کِی.

و تو باز می روی و ما هرگز نمی دانیم کجا

 

و به زودی دو ساله میشود

که تو ------

 

چونان که به صخره ای

یا آن که به گناهی

من به تو آویخته بودم.

 

 

 

من خسته ام و نومید

از تظاهر به خوشبختی

آن هنگام که آنجایند {آن غریبان نا شناس}.

   

تمامی شب را می نوشم

و تمامی پیمانه(ویسکی) را.

که برای من به یک مزه اند {این هر دو}.

 

دیگر نمی دانم کجا بروم که تو درهمه جایی.

من بیمارم

کاملا بیمار.

 

 

خونم را روی اندامت می ریزم.

 

مانند پرنده ی مرده ای هستم

آن هنگامه که تو خفته ای.

 

من بیمارم

واقعا بیمار.

 

تو محرومم کردی از همه ترانه هایم.

و تهی ام کردی از همه آن واژگانم.

اگرچه من سرشار از استعداد بودم

 

 

این عشق مرا میکشد

 

و اگر ادامه یابد

من از هم شکافته خواهم شد در تنهایی با خودم

در کنار رادیو

( مانند یک کودک احمق)

از شنیدن آوای زلالم که خواهد خواند...

 

من بیمارم

واقعا بیمار

مانند آن هنگامه که مادرم عصر گاهان از خانه می رفت

و مرا تنها می گذاشت با نا امیدی ام .

من تباه شده ام

آری! این گونه است : من تباه شده ام .

 

 

تو مرا از همه آوازهایم محروم کردی

تهی ام کردی از همه آن واژگانم

و من قلبی دارم کاملا مریض.

چون سنگری دور گرفته.

تو می فهمی!... من تباه شده ام.

 


Ju suis Malade

 

تقدیم به زهرا

 

 

معشوق شهری گريه کرد !
عاشق وحشی گفت: اين نم چيست ؟ گفت: نامش اشک است .
وحشی گفت: چرا ؟ گفت: ميترسم !
وحشی گفت: من تو را دوست دارم ، اين بس نيست ؟
او آه کشيد .
وحشی پرسيد: اين صدا چيست ؟ گفت: نامش آه است !
گفت: من حال کنار تو هستم، اين بس نيست ؟
شهری از وحشی پرسيد: عشق تو چه شکليست؟ وحشی گفت: من نقاشی بلد نيستم .
شهری پرسيد: عشق تو قاب طلا دارد؟ وحشی گفت: چشمان من زردی را نمی بيند .
شهری پرسيد: فردا چه خواهد شد؟ وحشی گفت: ژرفترين نگاه من سياهی چشمان توست !
شهری از وحشی پرسيد: تو جز عشق چه می دانی؟ وحشی گفت: دانستن يعنی چه ؟ !
معشوق شهری از دنيای عاشق وحشی بيرون رفت! عاشق وحشی در ميان دنيای رنگی نادانیاش تنها ماند !
وحشی يک سوال روی ديوار نوشت و آرام چشمانش را بست !
چه کسی می داند هميشه يعنی چه؟

 

زن و تخم چپ!

 

 

یکی از دوستان داشت در مورد دیه زن و مرد صحبت می‌کرد: دیه زن نصف دیه مرده. (خوب اینو می‌دونستم)

ادامه داد: دیه تخم چپ، 2/3 دیه یک مرد کامله.

 

 

نتیجه: زن از تخم چپ یه مرد هم کمتره!!

یک روز تخمی



سر صبح از شرق تهران پاشی بیای غرب تهران.

 

می‌خوای کرایه ماشین‌ات رو بدی، تازه تو تاکسی متوجه می‌شی که دیشب، موقع خرید توی اون مغازه، یکی از تراولهای 50 تومنی‌ات از کیفت افتاده و الان نیست.

 

روز پنج‌شنبه، روز غیر کاری، مجبوری واسه کاری که به یکی، قول انجامش رو دادی، بیای سر کار

داری رایت می‌کنی، سی‌دی هات می‌سوزن.

می‌ری دوباره سی‌دی می‌خری

وسطهای کار...

یهو سیستم بدنت قاط می‌زنه، دل درد شدید ..

و تازه یادت می‌افته که وقتش شده....

میری نوار بخری، تا بری یه مغازه پیدا کنی و برگردی تو دستشوییهای شرکت، کلی گند زده میشه به همه زندگی‌ات ...

سرت از شدت تبی که به خاطر سرماخوردگی‌ات داری به شدت داغ کرده باشه ...

تازه! آب‌ریزش بینی هم چاشنی همه اینها بشه

...

سر ظهر کارت تموم میشه

دوباره باید برگردی اون سر تهران، که امانتی‌ رو بدی

تو تاکسی آقای بغل‌دستی‌ات بخواد بهت لطف کنه و هی پات رو برات بخارونه ..

با عصبانیت تختش رو می‌شوری و ... موقع پیاده شدن هم بهت بگه: "رفتی! اما خیلی حال دادی.."

و تو هم سعی کنی که با همه دردی که همچنان تو دلت می‌پیچه، با وجود تبی که داری، خونسرد نشون بدی...

...

----

و این بود خاطرات یک دختر خوب از یک روز زمستانی خوب! 

نگاهت..

 

 

نگاهت چه رنج عظیمی است

وقتی به یادم می‌آورد

که چه چیزهای فراوانی را

هنوز به تو نگفته‌ام...

هی می‌رسم کنار دانستگی و باز...



شب از نیمه گذشته است.


اینجایی..درست در یک قدمی‌ام. دمر خوابیده‌ای و درس می‌خوانی. هرازگاهی هم برگه‌هایی که خوانده‌ای و آنها که باید بخوانی‌شان را، می‌شماری..


اینجام..درست در یک قدمی‌ات. دمر خوابیده‌ام و درس می‌خوانم (مثلاً). این پاره کاغذ بینوا هم شده است سنگ صبورم. هرازگاهی کتاب پیش رویم را ورق می‌زنم. (رد گم کنی!! شاید باورت شود که درس می‌خوانم و حواسم نیست که دنیا در برابرم است).


...


اینجایی..درست در یک قدمی‌ام.


دلت را و دلم را، اما، به اندازه تمامی لحظاتی که در این 21 ماه نبودی، دور می‌‌بینم. هیچ حساب کرده‌ای که 21 ماه چقدر زیاد است. و چه سخت گذشت بر من، بی آنکه باشی و بدانی حتی.


...


از خود برای هزارمین بار می‌پرسم: "دوستت دارم هنوز!؟" نمی‌دانم..!


حضورت همانند آنوقتها آرامم نمی‌کند. آن وقتها که پای ثابت حرفهای دلتنگی و تنهایی‌ام بودی:


"و چشمانت ناگزیرترین دلیل آغاز است


وقتی تمام دنیا مرا به پایان می‌خواند."



تا به حال نگفته‌امت، بعدها هم نخواهمت گفت این را که:


" چه اندازه چشمهایت را دوست دارم. می‌دانی چند بار از آنها بر خاکستری وجودم رنگ پاشیدم؟..


خودم هم نمی‌دانم.


شمارش از دستم در رفته است..."



"آیا میان آن همه اتفاق


من از سر اتفاق زنده‌ام هنوز؟"



دروغ گفتم. نگاهت را دوست دارم و آرامم می‌کند همچنان.



***


غروب که با هم، از میوه‌فروشی کنار مترو گذشتیم، یکباره هوس انار به سرم زد...


تاریک بود و صدای اذان می‌آمد. چند قدمی برگشتیم تا انار بخرم. سیبهای درشت و قرمز روی گاری میوه‌فروش را با انار اشتباه گرفته بودم. از خیرش گذشتیم و ..


...گذشتیم نیز.


...



***


داشتم نماز می‌خواندم. صدایت از هال می‌آمد: "علی! می‌‌خوام برم بیرون، چیزی لازم ندارین؟"


نشناسمت من!!!؟ می‌دانستم برای چه و کجا می‌روی؟


...


برگشتی... چیپس، ماست و ...


و آنچه که منتظرش بودم: انار.


نمی‌دانم در درونم، که را مغلوب خویش می‌دیدم که لبخند پیروزمندانه‌ای بر لب داشتم. چرا که هنوز هم می‌توانستم پیش‌بینی‌ات کنم و فکر نازکت را از پشت چشمانت- همانها که گفتم دوستشان دارم- بخوانم.


...


***


آخر شب اناری آوردم. کسی در خوردن آن همراهی‌مان نکرد. نیمی را من خوردم و نیمی دیگر را تو.


...



***


اینجا نشسته‌ای. درست در یک قدمی‌ام. دلم را و دلت را، ... نمی‌دانم دیگر.


"هی می‌رسم کنار دانستگی


و باز ندانسته عاشقم"


خوابم می‌آید..


برای هزارمین بار به سؤالی که چند لحظه پیش از خود پرسیده بودم، پاسخ می گویم:


"دوستت دارم


...هنوز هم!


همچنان که داشتم‌ات."



***


شب از نیمه گذشته است...


اینجا نشسته‌ای و حواست به تنهایی‌ام نیست.


ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور...


روزی، اما، خواهمت گفت که طعم شیرین آن انار هنوز به یادم هست.



"تصویر فراطبیعی درویان گری"

--------

خره! باز هم جاش گذاشتی!

 

من زن هستم! پس نیستم

 

هر از گاهی به سایتهای زنان سر می‌زنم

داشتم به حقوق زن و مرد فکر می‌کردم.

و اینکه چرا همه شعار میدن: برابری حقوق زن و مرد

چرا این همه آدم داریم که تو کار دفاع از حقوق زنان‌اند؟

چرا تا حالا یه گروه، یه NGO، یه انجمن یا هر کوفت و زهرمار دیگه‌ای برای مردها نداشتیم؟

چرا این همه سایت داریم که تو کار احقاق حقوق زنها هستن؟

تریبون فمینیستی ایران

زنان ایران

کانون هستی‌اندیش

مجله زنان

کانون زنان ایرانی

و ...

مردها مگه حقی ندارند؟

ظاهراً این طور به نظر می‌رسه که اونها همه حقوق خودشون رو گرفتن (حالا یا به زور، یا به زبون خوش، یا خدادادی)

پس لابد، باید یه حقی این وسط ضایع شده باشه که این همه به خاطرش داد و بیداد شده و همچنان میشه.

 

دوست ندارم فمینیست بازی در بیارم

اصن..

از فمینیست بودن بدم میاد. از اینکه بخوام از خودم و از حقوقی که ندارم، دفاع کنم.

از اینکه به عنوان یه زن، بخوام برم رو منبر و در برابر چیزهایی که بهم ندادن،  (حق هر کسی رو خودش می‌گیره و نه کس دیگه‌ای! اینو یکی می‌گفت) موضع‌گیری کنم بدم میاد.

از اینکه همون اول به عنوان یه زن، یه ضعیفه، یه موجود نحیف، یه موجود شکننده و نه یه "آدم" بهم نیگا کنن، بدم میاد.

از اینکه وقتی جدول حل می‌کنم و جواب سوال "جنس دوم" رو بنویسم: زن، بدم میاد.

از اینکه بخوام برای، مثلاً، گرفتن حقم، مردها رو ببرم زیر سوال، بدم میاد

از اینکه یه زنی که زخم خورده و یه جایی‌اش، شاید هم دو جاش سوخته، بگه: مردها همه‌شون کثیفن! مردها آشغالن، مردها نامردن و ...! بدم میاد.

از اینکه دختری به تعداد ماشینهایی که براش کنار خیابون بوق زدن، بباله، بدم میاد (این جور وقتها واقعا، به ریش اونایی که سایتهای زنان رو می‌گردونن، می‌خندم)

از اینکه "مردنبودن" یا همون "نامردی" هم فحش سنگینی‌یه بدم میاد.

از اینکه بگن از یه زن هم کمتری، بدم میاد

از اینکه زنی با عمل جراحی، روز تولد شوهرش، پرده بکارت دوباره‌ای بهش هدیه کنه، بدم میاد.

از اینکه موقع طلاق، تو طلاقنامه زن، دختر بودن، یا زن بودنش قید میشه،  بدم میاد

از اینکه من الان زن نیستم و زنانگی من خلاصه شده در یه پرده غشاءی، بدم میاد

از اینکه مردهای ایرانی زن دست اول می‌خوان، بدم میاد

از اینکه یه زن نتونه تو خیابون، به خاطر ضعف بدنی‌اش، به خاطر خلقت تخماتیکش، از خودش در برابر نگاه‌های هوسناک یه مرد دفاع کنه، بدم میاد

از اینکه مردی به زنی تجاوز کنه و فقط مرد لذتش رو ببره، بدم میاد

از اینکه اصلا به داد و فریادهای زن هیچ اهمیتی نده، بیشتر تحریک شه، و زن اما، لذت که هیچ، روحش هم ترک بخوره، بدم میاد

از اینکه برای تجاوز به زن، معادلی در مردها وجود نداره، بدم میاد

از اینکه خدا زن و مرد رو برابر نیافرید، و ادعاش هم میشه، بدم میاد (خدا زن را نیافرید، خدا زن را رید!!!)

از اینکه وقتی قرآن بخونم و همه ضمیرهاش، حتی خود خدا، هم "هو" باشه، بدم میاد (خدا، حتی خودش رو  هم مذکر می‌دونه)

از اینکه زن، تو بهشت هم باید به مردهای پاک، بهشتی و درست روزگار سرویس‌ بده، بدم میاد

از اینکه زنهای محمد نمی‌تونستن بعد از مرگش، دوباره از زندگی‌شون لذت ببرن، بدم میاد

اصن از اینکه اولادش، اون همه زن داشتن، هم بدم میاد

از اینکه مسأله چند زوجیتی، و حتی گذاشتن حداکثر زن(<4)، برای مردها مطرحه و برای زن اما، حرام!! بدم میاد

از اینکه کلی قانون برای این مسأله مزخرف و تخمی داریم، بدم میاد

از اینکه دخترها تخم ندارن و نمی‌تونن چیزی بهش ارجاع بدن، بدم میاد

از اینکه دخترها، پریود می‌شن و یه هفته مجبور به تحمل اون همه درد و کثافت اند، بدم میاد

از اینکه صدای فحش دو تا پسر رو به هم دیگه، اون هم به راحتی و  با صدای بلند بشنوم، بدم میاد (مخصوصا اگه از خوار و مادر هم دیگه مایه بذارن)

از غیرت بدم میاد

از تعصب

از محدودیت

از ترکیب "خوار-مادر"

...

از همه اینا بدم میاد

 

از اینکه جزای "زنا" برای زن عمل شنیع سنگساره و برای مرد، شلاق بدم میاد

از اینکه اسلام این همه قانون برای خصوصی‌ترین مسائل آدمها گذاشته، حتی رابطه جنسی دو تا آدم (زنا)، که هیچ ربطی به کسی نداره و به هیچ جایی آسیب جدی نمی‌رسونه، بدم میاد.

از اینکه کشور من اسلامی یه، بدم میاد

 

 

یادمه یه باری داشتم رساله می‌خوندم. دریغ از اینکه در یک بند رساله هم، مخاطب باشم. مخاطب سوم شخصی بود که اون هم مرد بود: اگر کسی نفقه زن خود را نپردازد..." و این به عهده من بود که باید می‌فهمیدم این "کسی" من نیستم و یک مرد است. از اینکه حتی "کُسی" هم نیستم بدم میاد

یک بند رساله این بود: اگر مردی تمایل به رابطه جنسی داشته باشد و این تمایل در آن لحظه در زنش، وجود نداشته باشد، (به عبارت خودمونی: زنه نخواد بده) مرد این حق را دارد که به زور، و با خشونت، حق خود را بگیرد. (مطمئنا موفق خواهد شد! و این درد بزرگی است که نتوانی در هیج دادگاهی بگویی: شوهرم، محبوبم، کسی که زمانی مرا دوست داشت، همو به من تجاوز کرد)

 

دوستی می‌گفت: "من تنها وقتی می توانم به سکس با زاویه ی دید غیر منفی نگاه کنم که زنی بتواند به مردی تجاوز کند...."

 

و من می‌گویم: من تنها وقتی قبول خواهم کرد که خدا زن و مرد را برابر آفریده و به آنها حقوق یکسان اعطا نموده که :

زنی بتواند به مردی تجاوز کند.

وقتی که مردهای تن فروش و حتی دهن فروش در خیابان دیده شوند.

وقتی که زنها به مردها بابت سکس پول دهند.

...

وقتی که...

...

 

وقتی که معادلی برای القاب و عناوین جنده، فاسد، روسپی، هرزه، ..ده و ... نیز در مردها وجود داشته باشه تا اونها هم از دیگر مردهای نجیب روزگار، متمایز بشن.

وقتی که زنها دغدغه‌ای برای حقوق "نداشته" و نه "از دست رفته‌شان" نداشته باشن

وقتی که کشورم بر سر مسئله پیوستن به "کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان" آنقدر با خود، کشمکش نداشته باشه

وقتی که این نگاه‌های سنگین جنسیتی آزاردهنده دیگه نباشه

وقتی که شعور آدمها اونقدر بالا بره که دیگه زن و مردی مطرح نباشه

وقتی که همه اون چیزهایی که بدم میاد، دیگه نباشن

وقتی که خیلی چیزها عوض شه

بماند...

 

اگر همه کائنات هم برای احقاق حقوق زنان، و برای برابر کردن حقوق زن و مرد، دست به دست هم داده، بسیج شوند، باز هم هست ناحق‌هایی که هیچ جبرانی برای آنها نخواهد بود. حتی خودِ خدا هم از پس‌اش برنیامده است. شاید اگر دوباره هوس ریدن به سرش بزند، اوضاع بهتر شود. خدا را چه دیدی!

 

پس خیالم تخت باشد

 

 

 

...
آن شراب مگر چند ساله بود؟

هان ای پرنده بی‌پروا
در پی آن فوج گمشده بر مه
آشیانه مساز
من ساختم
باد آمد و
...
همه رؤیاها را با خود برد