کار و ک...ر

امروز جلسه فرهنگی شرکتمون بود. یه جلسه خیلی خاص.

با حضور جناب رئیس و 5 تا از خانومهای شرکت.

رئیس با کسشعرهایی سخنان خود را شروع کردند...حرفش این بود که آدم باشین! اینجا دولتی یه و باید یه سری حداقلهایی رو رعایت کنین!!

دوستان و همکاران خایه مال من هم که همواری در این مواقع یاری می‌کنند!!! صم بکم!! مقنعه‌ها همه به جلو کشیده شده‌اند! آستینها به پایین و جورابها بالاتر!!

 

پرسیدم: حداقلها چیه؟

رئیس:  اینه که موهات بیرون نباشه! به همین سادگی! زیاد هم سخت نیست.

ایشون در ادامه گفتند: ما برای زنده موندن مجموعه باید این حداقلها رو رعایت کنیم! ما زیرمجموعه مرکز رشد هستیم! دکتر "جاکش"، رییس مرکز رشد از ما این انتظار رو داره و تدکر و ....

پدرسگ اینقدر جرأت نداره بگه که من این دستور رو میدم! همیشه خودش رو پشت این جاکش قایم می‌کنه!

 

و همکاران من هم برای زنده ماندن خود در مجموعه هیچی نگفتن.

یکی از خواهران گرام خایه مال: آره! درست میگن ایشون! من چند جای دیگه هم قبلا کار کردم. اصول و چهارچوبهای کاری هر شرکتی رو باید رعایت کرد و ...

اعتراض کردم. شاکی شدم...

توهین... انتقادات تخمی.. معیارهای مزخرف.

 

و اینک منم!!! زنی تنها در آستانه فصلی گرم با همکارانی سرد، خایه‌مال، ترسو، توسری‌خور، احمق و ..... (زرت!!!)

زین پس برای رشد هر چه بیشتر مرکز رشد، تلاش بیشتری خواهم نمود! کاش می‌تونستم اینها رو بنمایم!!

 

پیوست: در پایان جلسه به رئیس کسکش مون پیشنهاد دادم که به دکتر جاکش بگین از این به بعد برای استقرار شرکتها در مرکز رشد، آزمون دینی، شکیات نماز و مستحبات و ... برگزار نمایند. باشد که گامی در راستای ...(اوووووع)

یاد ایام

علی کوچولو

---------

علی کوچولو

تو قصه ها نیست

مث من و تو اون دوردورا نیس

نه قهرمانه

نه خیلی ترسو

نه خیلی کم حرف

نه خیلی پررو

 

خونه شون در داره

در خونه شون کلون داره

حیاط داره، ایوون داره

 

اتاقش طاقچه داره

حیاطش باغچه داره

باغچه که دورش گل گلی

کنار حوضش بلبلی

لای لای لای

 

لی لی لی حوضک

این مادرشه

مارد علی

مامان خوبش

چه مهربونه

علی کوچولو

اینو میدونه

اینم باباشه

چه خالی یه جاش

رفته به جبهه

خدا به همراش

اول می

روز کارگره!

روزمون مبارک! :)

تلخم

 

دلم گرفته است. این روزها، روزهای تلخی بودند، هم برای من، هم برای او.

تلخی‌اش هنوز هم برای من تمام نشده است. از تنفر بدم می‌آید. از متنفر بودن، متنفرم. از اینکه هر گونه حس تنفری نسبت به کسی داشته باشم، بدم می‌آید. اذیت می‌شوم. این جور وقتها دوست دارم هر چه زودتر مشکل را حل کنم: یا فراموشش کنم، یا نسبت به این حس آزار دهنده بی‌حس شوم .

در این مورد خاص ولی نمی‌دانم چه کنم؟ با کسی طرفم که با تمامی ادعای دموکرات بودنش، اصلاً معنی آن را هم نمی‌داند و یک ذره هم تحمل انتقاد و بحث متقابل را ندارد.

عادت کرده به اینکه دیگران تاییدش کنند. هیچ وقت ندیدم کسی را که نقدش کند یا بیشتر از یک دقیقه بحثها را با او ادامه دهد. او همیشه باید پیروز میدان باشد. حتی به قیمت له کردن غرور، شخصیت و متعلقات طرف مقابلش. او به شکست عادت نکرده است. به این که کسی تاییدش نکند. به اینکه کسی مخالف حرف او حرفی بزند. به هیچ کدام از اینها عادت نکرده است.

عادت کرده است همیشه از بالا نگاه کند. همیشه از دیدگاه یک امیرزاده (آن هم از نوع طبرستانی‌اش) به آدمها و رفتارشان نگاه کند. عادت کرده است به اظهار نظر در مورد خصوصی‌ترین مسائل انسانهای اطرافش و حتی آن‌طرفترش!

عادت کرده است به اینکه (مثلاً) دوستانش را همچون مریضانی فرض کند که در یک یا چند جلسه (غالباً یک جلسه دو-سه ساعته کافی‌است) بیماری‌شان را تشخیص دهد. و بعد فرمولهای خوشبختی‌اش را که فقط و فقط مختص زندگی (شایدخیالی) خودش است، در قالب نسخه‌هایی به بیمارانش تجویز و آنها را ملزم به اعمال آن دستورالعملها کند.

با کسی طرفم که بی‌نهایت مستبد است.

با کسی طرفم که معنی عشق را نمی‌داند. شاید عاشق باشد، آن هم در نوع خودش، و به سلیقه خودش! (که من این را می‌پذیرم) اما آنقدر دموکرات است که می‌خواهد همه همانطوری که او عاشق است، عاشق شوند. آخر می‌خواهد همه طعم شیرین عشق را بچشند. اگر مرد مقابل، یک مرد غیر ایرانی باشد که بسیار به مذاقش خوش خواهد آمد. اگر ایرانی باشد، باید ویزیت بگیرد، و همچون بقیه از خوان معاینات روانشناسانه اون بگذرد.

وا اسفا بر من که سه سال است چنین بتی دارم. سه سال است که دوست  عزیزم (  آ..) را در درون خودم توبیخ می‌‌کنم. چقدر ساده‌ام من!! و چقدر بی‌انصاف. بر من ببخش این اشتباهم را.

از  تو هم بی‌نهایت معذرت می‌خواهم. حق‌ات نبود آنقدر تلخ بر تو بگذرد. من نباید ...

هر چند که می‌دانم آنقدر دوستم داری که...

 

برای تمام شدن تلخی‌ام دعا کن.

 

 

 

 

خوشمزه

 

وقتایی که پیشم هستی و گونه‌هات رو محکم می‌بوسم و می‌بوسم و هی می‌‌بوسم..

بعدش تو چشمات رو می‌‌بندی ...

خیلی دوست دارم این وقتا رو!

 

 الان از اون وقتامه..