در حال حاضر تقریبا از همه آدمهای اینجا بدم میاد. آستانه تحملم به شدت پایین اومده. یه وقتهایی آدمهای اینجا رو تو ذهنم تبدیل به یه غول بی شاخ و دم می کنم و از زشتی و نفرت انگیزی این غوله مبهوت به یه جا خیره میشم و آخر سر تلنگر یکی از همین آدمهای اینجا از بهت درم میاره. معروف شدم به همیشه ابلوموف! لبخندی زورکی تحویلشون میدم و باز به خاطر این لبخند زورکی نفرتم بیشتر و بیشتر میشه.
یکی در مورد کسی که اصلا ندیده اتش و یه جمله مختصر در موردش میشنوه خیلی راحت قضاوت می کنه. میگه: طرف می خواد به زور روشنفکر جلوه کنه و این همه بازی که یه سری از آدمها دارن در میارن واسه اینه که به زور خودشون رو شکل اون ور آبی ها کنن. این حد از فرهنگ ستیزی هم اصلا قابل قبول نیست.... آخ که من چقدر مشمئز میشم و می سوزم، وقتی کسی از فرهنگ گه ایرانی ها حرف میزنه!
یکی دیگه به شدت خانواده دوست، محافظه کار، اصولی و منظمه. نظم و ترتیبش یه وقتایی حال آدم رو به هم میزنه. همین آدم خیلی راحت محکوم میکنه اونایی رو که با دوستاشون بیشتر خوش می گذرونن و به خانواده بهای کمی میدن! یا با خانواده حال نمی کنن. فکر کنم به طور غیر مستقیم منظورش با من بود.
کلا به خاطر خانواده دوستی اش نمی شه محکومش کرد چون خانواده خوبی (از نظر خودش) داشته و برای همیشه مدیونه بهشون.
یکی دیگه میگه:خانواده های یه نسل قبل خیلی متفاوت بودن. یا مثل خانواده ماها تحصیل کرده بودن و دو سه تا بچه بیشتر ندارن و یا از این روستایی های بی فرهنگ و در پیت بودن و هر کدوم ۸-۹ تا بچه دارن. می خواستم همونجا شرمنده اش کنم و بگم من هم روستایی بودم! هم بی فرهنگ و هم ۶ تا بچه ایم!!!!!! من و با کلمه (ماها) قاطی خود نکبت ات نکن!
اون یکی میگه اگه یه روزی احساس کنم که از یه مرد دیگه خوشم اومده خودم رو ملزم می کنم که شوهرم رو بیشتر دوست داشته باشم و این ملزم کردن و مجبور کردنه خیلی برام ارزش داره.
یکی دیگه هم انگاری از ک.و.ن فیل افتاده. خودش رو نماینده مدیر شرکت میدونه و از هیچ گونه تحقیر و توهینی نسبت به بقیه دریغ نمی کنه. به طرز احمقانه ای هم خودش رو میگیره. متنفرم از این یکی و خوشحالم که فقط سر میز ناهار می بینمش. ته ته میز میشینه.
کلا فضای کار و آدمهای کار و جبر هر روزه ای که برای اومدن به اینجا دارم حالم رو داره به هم میزنه. دلم می خواست یه خونه کوچولوی مشرف به دریا داشتم. هر وقت خسته میشدم می رفتم اونجا. هیچ اثری از تکنولوژی: کامپیوتر، موبایل، تلویزیون، سی-دی و... تو خونه هه نبود. می خوردم، می خوابیدم و فقط کتابهای کتابخونه بزرگ این خونه کوچولو رو می خوندم... هر وقت هم دلم می خواست برمیگشتم سر این کار لعنتی...
تنها فکر خوشایند این روزها، اتفاقای نسبتا خوبی یه که این چند وقت اخیر افتاده. دارم سعی می کنم یه جوری این ۸ ساعت کار مزخرف اینجا رو با فکر کردن به این اتفاقای خوب، فکر کردن به آدمهایی غیر از آدمهای اینجا و فکر کردن به کسایی که دوستم دارن و دوست دارمشون به هر شکلی که شده بگذرونم.