هویجوری


اواسط اسفند است. سال ۸۵ هم دارد نفسهای آخرش را می کشد. برای من سال نسبتا خوبی بود. این آخرش کمی به هم ریخت. بعد از کنکور را می گویم. البته کلا خوب بود. مخصوصا وقتی نتیجه آندوسکوپی ام هم معلوم شد. معده ام عصبی است. فکر که می کنم می بینم اینها همه دستاوردهای زندگی ماشینی است. نصف بیشتر روز را پشت کامپیوتر می نشینی، کمی دیگر را در رفت و آمدهای شلوغ می گذرانی و ... چقدر می ماند برای خودت و...
این روزها به شدت از تهران بدم می آید. از شلوغی اش، از ماشینهای زیادش و ... از زندگی در تهران خسته شده ام. دوست دارم بروم جایی که خوش آب و هوا باشد. ماشین نداشته باشد. فقط هوا. آن وقت دیگر عصبی هم نخواهم بود. مسافرت عید شاید فرصت بدی نباشد. هر چند که سبزوار ما به اندازه تهران ماشین ندارد، هوایش اییییی، بدک نیست ولی‌ آدمهای زیادی دارد که مجبورم همه شان را ببینم. امیدوارم زیاد حوصله ام را سر نبرند.
هی تو، عید به تو هم خوش بگذره. تولدت دوباره و سه باره مبارک!

...


چند روز پیش حس اش کردم. تا به آن روز ...
آری! دل من هم می تپد. دل من هم عشق می ورزد.

كمي دلتنگي

5 شمبه- 28 دي 1385

دي و بهمن 84، دو ماه خيلي خاص براي من اند. 22 دي و 8 بهمن خاص تر. اين روزها، روزهايي بين اين دو روز هستم. اين بينابين هم به نوعي خاص است يعني بود. وقتي تصميم گرفتم اين پست را بنويسم، فكر كردم خيلي حرف دارم كه بنويسم ولي الان همه حرفهام تمام شد. همه اش را قبلا در ذهنم زده بودم.

***

 

فيلم ليلا ديدم. البته سي دي 1 ش خراب بود و فقط 2 را ديدم. كاش 1 ش هم درست بود.  اين هم تكه اي از آن:

"كسي كه فرزندي به اين دنيا مي آورد، بر فريبكاري زندگي محنت بارش صحه مي گذارد. او ديوانه است و بايد ديوانه وار عاشق خويش باشد كه كس ديگري را در اين مصيبت سهيم مي كند. "

***

 

اين روزها بهانه گير شده ام. بي قرارم. دست و دلم به هيچ كاري نمي رود. با تلنگري گريه ام مي گيرد. فيلم ليلا گزينه خوبي بود. فكر نمي كردم اينقدر طاقتم اندك باشد.كنكور و درس هم مدام به اين آشفتگي دامن مي زنند. انگار اين روزها مي خواهند باز هم مثل سال قبل با ديگر روزها فرق داشته باشند.

***

 

به م:

ز دست محبوب ندانم چون كنم                      وز هجر رويش ديده جيحون كنم!!!  ;)

حس مي كنم اينقدر دور شده اي كه ديگر نخواهم ديدت. بهمن امسال كه بيايد، سفرت دو ساله مي شود.

***

 

مدتهاست كه ديگر به گناه فكر نكرده ام. نه صغيره و نه كبيره اش. در واقع ديگر برايم مفهومي ندارد. فكر كنم مسلمان خوبي مي شدم اگر دين مبين به جاي گناه، واژه اخلاق را جايگزين مي كرد.  

***

به ح :

خوابم يا بيدارم

تو با مني با من

همراه و همسايه

نزديكتر از پيرهن

باور كنم يا نه

هرم نفسهاتو

ايثار تن سوز نجيب دستاتو

خوابم يا بيدارم

نبض تنت خواب نيست

اين روشني از توست

بگو از آفتاب نيست

بگو كه بيدارم

بگو كه رؤيا نيست

بگو كه بعد از اين

جدايي با ما نيست

اگه اين فقط يه خوابه

تا ابد بذار بخوابم

بذار آفتاب شم و تو خواب

از تو چشم تو بتابم

بذار اون پرنده باشم

كه با تن زخمي اسيره

عاشق مرگه كه شايد

توي دست تو بميره

...

براي خواب من

اي بهترين تعبير

با من مدارا كن

اي عشق دامن گير

.....

بمون بمون با من

اي بهترين اي خوب!

(پيوست: فكر نكن در پيت بود. از آهنگاي گوگوشه)

 

جمعه- 29 دي

براي عوض شدن حال و هوا و فراموش كردن دلتنگيها تصميم گرفتم بروم و بعد از يك سال, مينا را ببينم...

...

 

شمبه- 30 دي

امروز خوشحالم. ظهر بعد از 10 روز ح را ديدم. قرار شد بعد از امتحان هم كمي ديدارهايي داشته باشيم.

..

و اين منم زني تنها در آستانه فصلي سرد

در ابتداي درك هستي آلوده زمين

و ياس ساده و غمناك آسمان

و ناتواني ...

...

اي يار! اي يگانه ترين يار!

ببين چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند

...

مي گفت سه روز است كه افسرده ام؛ از آن وقتهايي كه تا 12 ظهر را در رختخواب مي گذرانم. نمي دانم چرا بايد بلند شوم؟ به چه اميدي بيدار شوم؟ بلند شوم كه چه؟

 

من سردم است، من سردم است و

انگار هيچ گاه گرم نخواهم شد

اي يار! اي يگانه ترين يار!

آن شراب مگر چند ساله بود؟

 

مي گفت چه دوسالي را گذراندم. چقدر تلخ گذشت اين دو سال بر من! دو بار عاشق شوي و هر بار ... واقعاً مستحق چنين روزهايي بودم؟

..

آيا دوباره گيسوانم را در باد شانه خواهم زد؟

آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم كاشت؟

و شمعداني ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

آيا دوباره روي ليوانها خواهم رقصيد؟

آيا دوباره زنگ در، مرا به انتظار صدا خواهد برد؟

 

دروغ گفته ام اگر بگويم كه اكنون دركش مي كنم. درست است كه اين چنين روزهايي سخت بر من نيز گذشته است، ولي نمي دانستم چه جوابش دهم:

"خوب ميشه همه چيز" يا ... "خوب ميشي" يا "اوضاع بهتر از اينا ميشه و شاد باش"!!!! كه اينها بدترين جوابها بود از نظر من.

از احوالم كه مي پرسد، تا حدي خجالت مي كشم جوابش را بدهم.

"روز و روزگار خوش است، حامد اكنون اينجاست. درس هم، اي ي ي، بدك نمي خوانم. براي آينده برنامه ريزي مي كنم. برنامه ريزي مي كنيم. آشفتگي و اندوه بزرگي ندارم و فقط به روزهاي خوش آينده فكر مي كنم!!!" همه اينها را در دل مي گويم و تنها به گفتن "بد نيستم و مي گذرد" به او، بسنده مي كنم.

واقعا تلخ است به انتظار بنشيني، خودت را به "هرچه پيش آيد خوش آيد" بسپاري و اميدوار باشي كه روزي، روزگاري حال ات خوب شود. اين روز كي مي آيد؟ 28 سال سن كمي نيست... او هنوز سرگردان و ناآرام است، به عشقهاي از دست رفته و روزهاي از كف رفته مي انديشد و به پوچي شب و روزش را مي گذراند. واقعا چه كسي مقصر است؟

 

"... بيش از اينها مي توان خاموش ماند"

 

و من در دل دعا كردم كه كاش شرايط بهتر از اين مي توانست باشد. ما آدمهاي ذاتاً بدي نيستيم. چرا نبايد طعم خوشبختي را بچشيم؟ چرا نبايد از زندگي لذت بريم؟ چرا دغدغه هايمان را نمي توانيم با هر كسي در ميان بگذاريم؟ چرا خيلي ها نمي فهمند چه مي گوييم و از زندگي چه مي خواهيم؟ چرا اينقدر جاه طلب و مغرور آفريده شده ايم كه زندگي گاهي اين چنين تلخ و تاريك بر ما مي گذرد؟ چرا همه چيز را در نهايت زيبايي اش مي خواهيم؟ چرا اگر آنطور كه ما مي خواهيم نباشد، ديگر همه چيز برايمان تمام مي شود؟ با خاك يكسان مي شويم و تا بلند شويم و دوباره از نو ... برمي گردي و  سالياني را مي بيني كه رفته اند و تو هنوز سر جايت درجا مي زني...

كاش همه چيز بهتر شود، مخصوصا براي او.

 

 

یک شب پاییزی


چند روزي است كه به خودم فكر مي­كنم. به اين كه چه بودم، چه دوست دارم و ...
مي ­انديشم به دختركي كه در يك روستاي كويري در خراسان به دنيا آمد، 9 سال در آنجا زندگي كرد و بعد از آن شهرنشين شد. ... متمدن شد!!! از سبزوار به شريف آمد و بعد هم در اين تهران خراب شده ماندگار شد.
از شلوغي تهران بدم مي ­آيد. از آلودگي اش حالم به هم مي ­خورد. از پياده­ روهاي شلوغش كه شانه­ هايت را به شانه­ هاي غريبه­ ها مي­ سايد، منزجر مي­شوم. از مسافتهاي طولاني ­اش كه تمام وقت و انرژي آدم را تلف مي­كند، لجم مي­گيرد. از بعضي آدمهاي گنده دماغش متنفرم. شلوغي مترويش و حرفهاي خاله زنكهاي آن كلافه ­ام مي­كند. مخصوصا وقتهایی که از شدت شلوغی باید گرمی چندش‌آور باسن خانمهای چاق را تحمل کنم.
ولي...
ولي تهران را دوست دارم. ميدان انقلابش را دوست دارم، از پرسه زدن در كتابفروشيهايش لذت مي­ برم. از سينما سنترالش خاطرات قشنگي دارم. همينطور بهمن و سپيده­ اش!
قهوه فرانسه ­اش را ... (اين يكي ­اش را خيلي دوست دارم)
از دربند، دركه، ميدان تجريش، بازار سنتي تجريش ... كه چه خاطراتي دارم من از اينهايش.
هنوز هم دوست دارم كوچه ­هاي طرشت و خوابگاه طرشت را، همانجا كه بهترين دوستان زندگي­ ام را يافتم.
شريف را دوست دارم. ياريگرانش را بيشتر. بعضي وقتها به دوستان عزيزي كه در اين چند سال پيدا كرده­ام فكر مي­كنم. به اكرم، مجبوب، آرزو، حمزه، ميو، سميره، پريسا، هاجري، نيما، يوسف، اعظم، فاضله ...،حامد (اين يكي حسابش جداست). به اينكه با هر كدامشان چيزهايي براي قسمت كردن داشته ­ام و دارم هنوز. بي ­ادعايي و سادگي ­شان را دوست دارم. از اينكه كيهانك براي هميشه از زندگي­ ام خط خورد خوشحالم. هر چند كه هنوز دروغهاي بزرگش، ايميلهاي احمقانه ­اش، اصالت مزخرفش و در مجموع حماقت بي ­نهايتش را براي تفريح مرور مي­كنيم و به همه آنها مي­خنديم.
خانه ­ام را هم دوست دارم. البته هر جا كه مي­روم بعد از مدتي با در و ديوار آنجا خو مي­گيرم. وقتهايي هست كه به شدت دوست دارم مهماني يا مهماناني داشته باشم. آدمهايي كه دوستشان دارم، به مهماني­ام بيايند و شب نشيني داشته باشيم. دور هم باشيم و من از ديدن آنها، حرف زدنشان و خنده ­هايشان لذت برم. وقتهايي هم هست كه اصلا نمي­خواهم تنهايي ­ام را كسي خراب كند. كلافه مي­شوم كسي بخواهد آرامشم را بر هم زند. از تحمل كردن آدمها بدم مي ­آيد. از اينكه بعضي از آنها نمي­ فهمند كه دارم تحملشان مي­كنم هم بدم مي ­آيد. نمونه­ اش يكي از دوستان قديمي دوره راهنمايي، همان هايي كه اكنون ديگر حرفي براي گفتن با آنها ندارم، مهمانم بود. جالب است كه بعضي از آدمها به مسافرت مي­روند ولي تمام مسافرتشان در خريد و گشتن در مغازه ­ها و بساطهاي پهن كنار خيابانها است. تازه فهميدم كه چقدر از خريد كردن با آدمهايي سگ­ پسند، آدمهايي كه حرفي براي گفتن با آنها ندارم و آدمهايي كه نمي ­شناسمشان، بدم مي­ آيد. اينجاست كه از نفهمي آنها و از اينكه نمي ­بينند كه چقدر بی حوصله ام و چقدر خسته­ ام كرده­ اند، ديوانه مي­شوم. هميشه از زحمت دادن به بقيه خجالت مي­كشيدم. از اينكه مزاحم باشم بدم مي ­آيد. از اينكه تحملم كنند، متنفرم.
ولگردي و خوشگذراني را دوست دارم. اما فقط با آنها كه دوستشان دارم. حتي خريد كردن هم در اين شرايط به من خوش مي­گذرد.
بعضي وقتها هم از فضوليهاي بيش از حد منشي شركت كلافه مي­شوم، از ارتباطات كاري شركتهاي ايراني، از سلسله مراتب مسخره، از سيستم مديريتي تخمي و تبعيض آميز آنها. از قيد و بندهاي ديني و اسلامي كه حتي پشت ميز كار هم رهايت نمي­كنند.
از اينكه در كنار اتوباني كه فقط ماشينها از آن مي­گذرند و شانه­ هاي آدمها ديگر آزارت نمي­دهد، ساعتها با كسي كه دوستش دارم، راه بروم، لذت مي­برم. از اينكه با او حرف بزنم، از خودمان بگوييم، از آينده، از روزهاي خوشي كه انتظارمان را مي­كشد، از دغدغه­ هايمان...
" نه در خيال
كه روياروي مي­ بينم
سالياني بارآور را كه آغاز خواهم كرد
من و اشتياق پرصداقت تو
ميزي و چراغي..."

اكنون آرامم: ساعت 21:45، پشت اين دستگاه نشسته ­ام، مي ­نويسم و به آهنگهايي كه دوست دارم، در خلوت اتاقم، گوش مي­كنم.
...
"من راز فصلها را مي­دانم
و حرف لحظه ­ها را مي­فهمم
نجات دهنده در گور خفته است و ... " (با صداي فروغ)
و ...
حتی چند آهنگ فرانسوي كه فقط يك بار معني­ شان را خوانده­ ام و بدون آنكه معني تك تك كلمات را بدانم، صرفا از شنيدنشان لذت مي­ برم.
چقدر خوب است اين لحظات و چقدر خوب است كه اين تنهايي را دارم.. اين خلوت را دارم.
چقدر خوب است كه هرگاه دلم مي­گيرد مي­ توانم گريه كنم و از حتی از ناراحتی م لذت برم. چقدر خوب است كه هر از گاهي مي­توانم در آغوش كسي كه دوستش دارم به خواب روم.

چقدر از اين در و آن در حرف زدم. يك دور خواندم چه نوشته ­ام. حرفهايم پراكنده و بي­ ربط­ اند. اما مدتها بود كه ننوشته بودم. يك باره خواستم همه را با هم بنويسم. اين شده ديگر...
هر چه هست زندگي­ ام را دوست دارم. گاهي سخت مي­گذرد اما اميدهاي آينده سرپايم نگه مي ­دارند.

پاینده باشی ایران زیبا ...


برنمی تابم این لجن زار را
http://www.aghazadeh.blogfa.com/post-377.aspx

سقف


چند وقتی میشه که دوباره بنگاه بازی و خونه دیدن رو شروع کردیم. دیشب بالاخره رفتیم بنگاه و قرارداد خونه جدید رو امضا کردیم.
صاحبخونه جدیدمون مهندس صنایعه. ایشون به قولنامه میگفت: گولنامه و به آب و گاز میگفت: آب و قاز!!
اگه ترکها این دو کاراکتر رو درست ادا می کردن شاید این همه جوک براشون درست نمیشد!!! D:

دلم برای اینجا تنگ شده


اول اینکه:
«بی تو به سر نمی شود»
و دوم اینکه:
ننوشتنم نه از تنبلی است که به خاطر کار زیادم است.
به ماهی: خواهم نوشت. *-:

سفر


دارم باهاش میرم سفر!‌
اولین سفر مشترکمونه. البته غیر از سفری که واسه جشن عروسی دوستمون رفتیم.
این یکی فرق فوکوله! داریم میریم فقط الواتی و خوشگذرونی و عیاشی.
خوش بگذره بهمون........ :-*

سرمایه


کسانی که آرزو ندارند، هیچ ندارند.

بهشت


کتابی، خلوتی، شعری، سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است

چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشت جاودانی است

-فروغ


خانواده ام رو خیلی دوست دارم ولی خوب.. یه جورایی به این نتیجه رسیدم که دیگه نمی تونیم با هم زندگی کنیم.
استقلال فردی و شخصیتی، برنامه های شخصی، کارها و وسایل خصوصی، شغل و حقوق شخصی و ... همه چیزهایی اند که تحقق شون و داشتن شون در کنار خانواده تقریبا غیر ممکنه. مخصوصا اگه یه بچه هم داشته باشی!! نور اعلی نور میشه دیگه.
تنهایی چیزی نیس که بتونم به این سادگی ها از دستش بدم. مخصوصا اینکه این همه مدت در کنار همه سختی هاش، این قدر خوب و شیرین بهم گذشته.
تازه! اعتراف هم می کنم که زندگی شیرین الانم رو هم از سه چهار شب تنهایی (مون) دارم.
برای همه دربندان دعا می کنم که به زودی مستقل شن. به هر شکلی که ممکنه.
در عوضش شما ای اسیران میمون!! باید برای تداوم استقلال من نیز دعا نمایید!!

راستی! آپدیت هم کردم که کسی بهم نگه خر!! تازه اش هم هر کی آپدیت می کنه لزوما از خریتش کم نمیشه!!! :)) مخصوصا تو!!!

...

...
اعتراف به عشق‌های نهان٬
و اعتراف به عشق‌های نهان٬
و اعتراف به عشق‌های نهان ...

--------
برای س.

بی قراری ها

یه شبایی هست که دلم می خواد فقط خودم باشم و خودت<BR>آخر شب باشه. همه خواب خواب باشن.<BR>من باشم و تو با اوجی جانهای محکم ات<BR>من باشم و اون گونه های نرم و دوست داشتنی ات<BR>با بوسیدنهای تلافی جویانه ات، که مبادا یه وقت عقب بمونی<BR>....<BR>بعدش که همه خوابن و هیچ صدایی نمی یاد کنارت نیم خیز دراز بکشم.<BR>با اینکه همیشه سر سیگار کشیدنت نق میزنم، اما این بار ... <BR>از قبل همه برنامه اش رو چیده ام.<BR>دو تا وینستون لایت با یه کبریت از گوشه پتوم در می یارم. زیر سیگاری مخصوص تو رو هم که از قبل همون بغل گذاشتمش. <BR>بعد دونفری سیگار بکشیم. <BR>من هم چس دود کنم و تو از این طرز سیگار کشیدن من کیفور بشی.<BR>با هم حرف بزنیم. بدون اینکه به کارهای روزمره ام فکر کنیم، بدون اینکه بگم امروز فلان همکارم چی گفت و رییس چه کرد و آ..چه سازی کوک کرده و پروژه چی شد و ...<BR>اصن بی خیال همه اینا بشیم و از روزهای خوشی که می خوایم داشته باشیم حرف بزنیم. از سفرهامون، از درس خوندنامون، از شادیهای بزرگی که بعدنا انتظارمون رو می کشه. هی بگیم و هی قند تو دلمون آب شه. <BR>بعد که سیگاره تموم شد، محکم محکم بغلم کنی و مث همیشه زودتر از تو خوابم ببره و تا صبح هیچی نفهمم.<BR>یه شبایی دلم می خواد باشی و خستگی ام رو توی بغلت، با اوجی جانات کم کنم. کوفتگی ام از لای پوست و استخونم بزنه بیرون و تا صبح، آروم بخوابم ...<BR>می دونم که نمی تونی هر شب پیشم باشی. می دونم که کار داری. و می دونم که با هم برنامه هامون رو ریختیم. <BR>می دونم که همه اینایی که می خوام خود خواهی یه و همه اش دارم از «من» حرف می زنم. ولی این یه کوچولو رو دیگه می تونم که..؟ نه؟ می تونم به این چیزهای شیرین زندگی مون هم فکر کنم و شبها با این فکرها خوابم ببره. آدم زیاده خواهی نیستم. همین که هستی و می تونم شبا با لالایی های حامد، حتی اگه پیشم نباشه بخوابم کافیه برام. <BR>...<BR>ولی با همه اینا<BR>یه شبایی هست..<BR>.....<BR>......<BR>......<BR>که فقط تو رو کم داره.</P>
<P>***********************************************</P>
<P>یادت می آید چه شبها که دزدانه بغل هم بودیم...چه روزهایی که می آمدم به خانه ات و تو لباسی می پوشیدی انگار که آماده شدی و من به فکر می رفتم که چه لحظه هایی در انتظارم بودی و فکر کردی که چه بکنیم و چه بخوریم و کجا برویم و ...</P>
<P>یادت می آید آن چند روز بهمن را که کنار هم بودیم در خانه مان... یادت می آید آن میز را و آن شبی که من هیچ گاه فراوشم نمی شود در کنارت بودم و روی پاهایت سرم را گذاشتم و از خوشی سیگاری آتش زدم و به تو فکر کردم و به این که بدون آنکه اتفاقی افتاده باشد من لذت می برم از در کنارت بودن. لذتی که همواره مثل یک موسیقی متن است نه مثل ریتم های تند و ...</P>
<P>همه ی این ها را من به یاد دارم...اما</P>
<P>ترس من این است که در کنار هم باشیم و از هم سیر. با دیگران بجنگیم و خود از خود شکست بخوریم. ترس من این است که گفتن دوست دارم بدون ذوق باشد بدون وجود یک نیاز آنی به گفتن این کلمه. ترس من از خودمان است...</P>
<P>دوست دارم همیشه این را داشته باشم: تعهد به گفتن دوستت دارم.. می دانی همه ی آن لحظات را چه شیرین می کند؟ صداقت گفتار که وقتی می گویم دوستت دارم تسلیم یک خواهش شدم نه یک عرف و یا یک قانون.</P>
<P>آن چه مرا می ترساند تکرار است که تکرار همه چیز را بی معنی می کند. آن چه مرا می ترساند آن است که دیدنمان سیستماتیک باشد و نه از روی خواستهای هردومان...یادت میاید آن روزهایی که قرار بود برای کنکور همدیگر را نبینیم و من بهت زنگ می زدم و آخر با هم بیرون می رفتیم...</P>
<P>آن چه مرا می ترساند سیری است. دوست دارم همیشه مست بودن را نه آن قدر که نتوان راه رفت در حدی که بخوری و گیج شراب باشی..نخوری و یاد شراب باشی...</P>
<P>دوست داشتن وقتی که رفت دگر رفته است. آن زمان که باید مواظبش باشیم نیستیم و بعد افسوس که چه شد آن همه عشق...آن همه علاقه...</P>
<P>باید زهرا جنگید... برای آن شبی که بی دغدغه بدون فکر و آسوده از اطراف در کنار هم باشیم. در حالی که هوای بیرون سرد باشد و بعد از کشیدن دو نخ سیگار در کنار هم و در زیر لحافی گرم بخوابیم و صبح که بیدار شدیم برای این تعطیلاتمان برنامه بریزیم که کجا بریم و چه بکنیم...</P>
<P>زهرا همه ی فکر من این است که اگر قرار است همیشه با هم باشیم پس چه اهمیتی دارد اول آن چگونه باشد؟ آیا آن زمانی که وقت تغییرمان گذشت و دیگر تمام شدیم افسوس نخواهیم خورد که ای کاش قبلا بیشتر می جنگیدیم و حالا طعم تلخ آن سختی را با شبی در کنار هم بودن فراموش می کردیم. زهرا:</P>
<P>من و تو شبهای زیادی برای با هم بودن خواهیم داشت...من می خواهم تا ۶۰ سالگی زنده باشم. ببین از ۲۸ تا ۶۰ سالگی چند سال است؟ چند شب است؟ چند روز است؟ چند ساعت است؟ چند دقیقه است؟ فرض کنیم من و تو تا ۴ سال دیگر اصلا نتوانیم همدیگر را ببینیم... می خواهم بگویم بقیه اش چه؟ به یاد آن لحظاتی که خواهیم داشت...</P>
<P>در رابطه ی دو نفره در بدترین حالتش این است که می گوییم حداقل همدیگر را داریم...من می خواهم بجنگم تا هیچ گاه این بد ترین حالت را نبینم...سوالی که برای من از ازدواج آرزو همیشه است این است که چه زود به این بدترین رسیدند...چه زود همه چیز را فدای شبی در کنار هم بودن می کنند؟ چه زود شبهایی که می شد در حالت بهتری در کنار هم بود را فدای شبهای بیشتر می کنند؟ چه زود کمیت را فدای کیفیت می کنند؟ </P>
<P>آری..این روزها من هم می خواهم شبی در کنارت باشم...آیا بوده شبی که می شد در کنار هم باشیم و من نخواسته باشم؟ اما می ترسم که زود همه چیز را تمام کنم.زهرا من می ترسم از آن لحظه ای که در مترو دارم له می شوم و به این فکر کنم اگر این رابطه نبود من می توانستم زندگی بهتری داشته باشم. این مرا می ترساند.همین خطور این فکر هر چه هم لحظه ای باشد مرا می ترساند. گفتن این که من می توانستم زندگی بهتری داشته باشم اما نشد مرا می ترساند. شاید به تخم خیلی ها نباشد اما برای من مهم است...شاید بعد از گفتن این حرف هم شب در کنار هم باشند اما من نمی خواهم این را! می خواهم زندگی خوبی داشته باشیم که اگر قرار شد از هم سیر شویم دیگر زندگی بهانه ی این کارمان نباشد.</P>
<P>من همان حامدم. بی تغییر...اما آنچه مرا می ترساند اتفاقات در کنار من است. حرف های اکرم حرف های یوسف و کارهای هادی...آن چه مرا می ترساند این است که دوست ندارم آن چه را که به سختی بدست آمد با همین راحتی فدا کنیم...</P>
<P>شبهایی بوده است که گریسته ام و گریسته ام... از این که مجبوریم این سختی ها را داشته باشیم اما چاره چیست؟ وقتی زندگی کامل می خواهی باید برایش بجنگی...باید برایش تلاش کنی...باید نبینی نخواهی نخوری و ...</P>
<P>آیا آرزو و آرش حسرت این را نخواهند خورد که چرا نتوانستند در زندگیشان هیچ بار با هم به استخر بروند؟ آیا آرش حسرت این را نخواهد خورد که چرا هیچ بار نتوانسته در خیابانی مرطوب و خنک مست به تماشای موهای آرزو بنشیند که باد آنان را تکان می دهد؟ آیا هیچ گاه در عمرشان حسرت این را نخواهند خورد که هیچ گاه نتوانسته اند تا شب برقصند و خوش باشند در یک کافه؟ آیا حسرت نخواهند خورد که ای کاش جایی بودیم که مجبور نبودیم برای چند لقمه نان خایه مالی کسی را بکنیم که ازش بدمان می آید؟ آیا آرزو حسرت این را نخواهد خورد که در زندگیش هیچ گاه تنوانسته با دوچرخه به دانشگاه برود؟ آیا حسرت این را نخواهد خورد که دنیا را ندیده است؟ آیا حسرت این را نخواهند خورد که مثلا در جام جهانی که در سال .... در فلان جا برگزار می شود نمی توانند باشند. ایا حسرت یک بوسه در خیابان بدون آن که از همه ی عالم و آدم بترسند نخواهند داشت؟ آخر با این همه حسرت چطور میتوان هنوز عاشق بود؟ </P>
<P>آری...حسرت این شبها را من هم می خورم اما به امید شبهایی بهتر...آن شبهایی که فردایش نگوییم: ای کاش شرایط جور دیگر بود...ای کاش...</P>
<P>می جنگیم در کنار هم... برای زندگیمان که می شود بسیار بهتر از آن کرد...برای شبهایی که عاشقانه در کنار هم درباره ی این پست خرف بزنیم و بگوییم جنگیدیم..این همه خوشی حلالمان! <BR></P>

روزای روشن! ما داریم می آییم!!

روزهای نفس گیری یه!
از یه نظر برای من و از یه نظر دیگه برای تو..
ولی ...
خوشحالم! واسه دیدن یارم! خوشحالم! واسه ....

-------
اقتباسی از آهنگ خوشحالم با صدای گرم ش.کاشانی
گرم: مثل اسهال

زنی که مردش را گم کرده بود


زرین کلاه تمام زندگی اش، جوانیش، نفرین مادرش بعد آن شب مهتاب که با گل ببو به تهران می آمد، نفرین مادر گل ببو، همه از جلوش می گذشت. اگرچه تشنه و گرسنه بود، ولی ته دلش خوشحال شد. نمی دانست چرا سوار شد و به کجا می رود، ولی با وجود همه اینها با خودش فکر کرد:
»شاید این جوان هم عادت به شلاق زدن داشته باشد و تنش بوی الاغ و سرطویله بدهد!«

give up


دوست داشتن چیزیه که تا وقتی تحلیلش کنی٬ درکش نمی‌کنی٬ نمیبینیش٬ بهش نمیرسی٬ اصلاً از یه جنس نیستن اینا. تسلیم شدن می‌خواد. همین
--------
دزدی بود ها! D:

نوستالژی

دلم برای گریه های دو نفره تنگ شده...

هوس اون کافی شاپه رو کردم.
همونی که طبقه پایین پاساژه..
اون میزه که گوشه ی گوشه است...
...

 

 

Humphrey Bogart


فقط به خاطر تو!

لیست همه فیلمهاش:‌
http://www.imdb.com/name/nm0000007
سایت رسمی اش:
http://www.humphreybogart.com

 

Disaster

 

وقتی فاجعه به اوج خود می‌رسد، طنز آغاز می‌شود.

 

می‌ترسم یه روز برسه...

 

کار و ک...ر

امروز جلسه فرهنگی شرکتمون بود. یه جلسه خیلی خاص.

با حضور جناب رئیس و 5 تا از خانومهای شرکت.

رئیس با کسشعرهایی سخنان خود را شروع کردند...حرفش این بود که آدم باشین! اینجا دولتی یه و باید یه سری حداقلهایی رو رعایت کنین!!

دوستان و همکاران خایه مال من هم که همواری در این مواقع یاری می‌کنند!!! صم بکم!! مقنعه‌ها همه به جلو کشیده شده‌اند! آستینها به پایین و جورابها بالاتر!!

 

پرسیدم: حداقلها چیه؟

رئیس:  اینه که موهات بیرون نباشه! به همین سادگی! زیاد هم سخت نیست.

ایشون در ادامه گفتند: ما برای زنده موندن مجموعه باید این حداقلها رو رعایت کنیم! ما زیرمجموعه مرکز رشد هستیم! دکتر "جاکش"، رییس مرکز رشد از ما این انتظار رو داره و تدکر و ....

پدرسگ اینقدر جرأت نداره بگه که من این دستور رو میدم! همیشه خودش رو پشت این جاکش قایم می‌کنه!

 

و همکاران من هم برای زنده ماندن خود در مجموعه هیچی نگفتن.

یکی از خواهران گرام خایه مال: آره! درست میگن ایشون! من چند جای دیگه هم قبلا کار کردم. اصول و چهارچوبهای کاری هر شرکتی رو باید رعایت کرد و ...

اعتراض کردم. شاکی شدم...

توهین... انتقادات تخمی.. معیارهای مزخرف.

 

و اینک منم!!! زنی تنها در آستانه فصلی گرم با همکارانی سرد، خایه‌مال، ترسو، توسری‌خور، احمق و ..... (زرت!!!)

زین پس برای رشد هر چه بیشتر مرکز رشد، تلاش بیشتری خواهم نمود! کاش می‌تونستم اینها رو بنمایم!!

 

پیوست: در پایان جلسه به رئیس کسکش مون پیشنهاد دادم که به دکتر جاکش بگین از این به بعد برای استقرار شرکتها در مرکز رشد، آزمون دینی، شکیات نماز و مستحبات و ... برگزار نمایند. باشد که گامی در راستای ...(اوووووع)

یاد ایام

علی کوچولو

---------

علی کوچولو

تو قصه ها نیست

مث من و تو اون دوردورا نیس

نه قهرمانه

نه خیلی ترسو

نه خیلی کم حرف

نه خیلی پررو

 

خونه شون در داره

در خونه شون کلون داره

حیاط داره، ایوون داره

 

اتاقش طاقچه داره

حیاطش باغچه داره

باغچه که دورش گل گلی

کنار حوضش بلبلی

لای لای لای

 

لی لی لی حوضک

این مادرشه

مارد علی

مامان خوبش

چه مهربونه

علی کوچولو

اینو میدونه

اینم باباشه

چه خالی یه جاش

رفته به جبهه

خدا به همراش

اول می

روز کارگره!

روزمون مبارک! :)

تلخم

 

دلم گرفته است. این روزها، روزهای تلخی بودند، هم برای من، هم برای او.

تلخی‌اش هنوز هم برای من تمام نشده است. از تنفر بدم می‌آید. از متنفر بودن، متنفرم. از اینکه هر گونه حس تنفری نسبت به کسی داشته باشم، بدم می‌آید. اذیت می‌شوم. این جور وقتها دوست دارم هر چه زودتر مشکل را حل کنم: یا فراموشش کنم، یا نسبت به این حس آزار دهنده بی‌حس شوم .

در این مورد خاص ولی نمی‌دانم چه کنم؟ با کسی طرفم که با تمامی ادعای دموکرات بودنش، اصلاً معنی آن را هم نمی‌داند و یک ذره هم تحمل انتقاد و بحث متقابل را ندارد.

عادت کرده به اینکه دیگران تاییدش کنند. هیچ وقت ندیدم کسی را که نقدش کند یا بیشتر از یک دقیقه بحثها را با او ادامه دهد. او همیشه باید پیروز میدان باشد. حتی به قیمت له کردن غرور، شخصیت و متعلقات طرف مقابلش. او به شکست عادت نکرده است. به این که کسی تاییدش نکند. به اینکه کسی مخالف حرف او حرفی بزند. به هیچ کدام از اینها عادت نکرده است.

عادت کرده است همیشه از بالا نگاه کند. همیشه از دیدگاه یک امیرزاده (آن هم از نوع طبرستانی‌اش) به آدمها و رفتارشان نگاه کند. عادت کرده است به اظهار نظر در مورد خصوصی‌ترین مسائل انسانهای اطرافش و حتی آن‌طرفترش!

عادت کرده است به اینکه (مثلاً) دوستانش را همچون مریضانی فرض کند که در یک یا چند جلسه (غالباً یک جلسه دو-سه ساعته کافی‌است) بیماری‌شان را تشخیص دهد. و بعد فرمولهای خوشبختی‌اش را که فقط و فقط مختص زندگی (شایدخیالی) خودش است، در قالب نسخه‌هایی به بیمارانش تجویز و آنها را ملزم به اعمال آن دستورالعملها کند.

با کسی طرفم که بی‌نهایت مستبد است.

با کسی طرفم که معنی عشق را نمی‌داند. شاید عاشق باشد، آن هم در نوع خودش، و به سلیقه خودش! (که من این را می‌پذیرم) اما آنقدر دموکرات است که می‌خواهد همه همانطوری که او عاشق است، عاشق شوند. آخر می‌خواهد همه طعم شیرین عشق را بچشند. اگر مرد مقابل، یک مرد غیر ایرانی باشد که بسیار به مذاقش خوش خواهد آمد. اگر ایرانی باشد، باید ویزیت بگیرد، و همچون بقیه از خوان معاینات روانشناسانه اون بگذرد.

وا اسفا بر من که سه سال است چنین بتی دارم. سه سال است که دوست  عزیزم (  آ..) را در درون خودم توبیخ می‌‌کنم. چقدر ساده‌ام من!! و چقدر بی‌انصاف. بر من ببخش این اشتباهم را.

از  تو هم بی‌نهایت معذرت می‌خواهم. حق‌ات نبود آنقدر تلخ بر تو بگذرد. من نباید ...

هر چند که می‌دانم آنقدر دوستم داری که...

 

برای تمام شدن تلخی‌ام دعا کن.

 

 

 

 

خوشمزه

 

وقتایی که پیشم هستی و گونه‌هات رو محکم می‌بوسم و می‌بوسم و هی می‌‌بوسم..

بعدش تو چشمات رو می‌‌بندی ...

خیلی دوست دارم این وقتا رو!

 

 الان از اون وقتامه..

 

تقرب

 

و آنگاه که می‌خواهند با سکوت به خدا نزدیک و نزدیکتر شوند!!!

 

گوگوری!! :D

خوشمان آمد بسی!!! :))

 

سر کارم.

اصن حوصله کار کردن ندارم.

به کاغذهای روی میزم که روی هم تلنبار شدن نیگا می‌کنم.

انگاری هیچ وقت کم نمیشن. قانون بقای کاغذ!!! یه کار بسته میشه، یه کار دیگه!! البته اگه هر کاری رو مث آدم ببندم. و بعدی رو شروع کنم.

یاد اون شبی می‌افتم که تو مترو زدم زیر گریه.

بعدا ازم پرسید اون شب چرا هق زدی؟ ...

 

شاید بعدها مفصل نوشتم، یا گفتم. نمی‌دانم...ولی

 

تو همه این سالها همیشه جای خالی یه چیزی رو حس می‌کردم. البته نبودنش خیلی چیزها بهم داد. اگه بود شاید به این راحتی نمی‌تونستم رو پای خودم واستم. ولی حسرت حس نکردن بعضی چیزها تو زندگی‌ رو دلم مونده و خواهد موند.

دیگه فرصتی هم برای حس‌کردنش نیست. یه مدت بی‌خیالش بودم. ولی بعضی وقتها یه اتفاقاتی می‌افته که ... دوباره همه آرزوهای برآورده‌‌نشده‌ات رو می‌بینی، کودکی‌ات، نوجوونی‌ات، جوونی‌ات و حتی پیری‌ات رو که هنوز نیومده.

مطمئنا هیچی نمی‌تونه این جای خالی رو پر کنه. یه نفر تو همه این سالها خیلی تلاش کرده ولی هر چیزی و هر کسی جای خودش... بگذریم

 

سالهايی بود برای پوسيدن. برای وقت کُشتن، از تنهايی غول ساختن، نفرت از غول را نوشتن، ديوار را شکستن. نرفتن، نگفتن، در سکوت نشستن.

سالهايی هست برای پوست انداختن. از بيرون ترک خوردن، از درون رُشد کردن. فشار آوردن، هُل دادن، سوختن و ساختن، دوام آوردن، آرام شدن.

سالهايی هست برای بوسيدن. برای عاشق شدن، خنديدن، در آغوش ديگری خوابيدن، آينده را در چشمان ديگری ديدن، زير برف رقصيدن، در مستی عشق ورزيدن.