اواسط اسفند است. سال ۸۵ هم دارد نفسهای آخرش را می کشد. برای من سال نسبتا خوبی بود. این آخرش کمی به هم ریخت. بعد از کنکور را می گویم. البته کلا خوب بود. مخصوصا وقتی نتیجه آندوسکوپی ام هم معلوم شد. معده ام عصبی است. فکر که می کنم می بینم اینها همه دستاوردهای زندگی ماشینی است. نصف بیشتر روز را پشت کامپیوتر می نشینی، کمی دیگر را در رفت و آمدهای شلوغ می گذرانی و ... چقدر می ماند برای خودت و...
این روزها به شدت از تهران بدم می آید. از شلوغی اش، از ماشینهای زیادش و ... از زندگی در تهران خسته شده ام. دوست دارم بروم جایی که خوش آب و هوا باشد. ماشین نداشته باشد. فقط هوا. آن وقت دیگر عصبی هم نخواهم بود. مسافرت عید شاید فرصت بدی نباشد. هر چند که سبزوار ما به اندازه تهران ماشین ندارد، هوایش اییییی، بدک نیست ولی‌ آدمهای زیادی دارد که مجبورم همه شان را ببینم. امیدوارم زیاد حوصله ام را سر نبرند.
هی تو، عید به تو هم خوش بگذره. تولدت دوباره و سه باره مبارک!