...

وقتي آدمهايي كه دوستشون داري تو زندگي ات مي ميرند بايد هر چيزي رو كه تو رو ياد اونها مي ندازه،‌ نابود كني، وگرنه آگاهانه يا ناآگاهانه ميري سراغشون يا ميان سراغت و با خاك يكسان ات مي كنن. خودم قبلنا بارها و بارها به اين تجربه احمقانه و تلخ رو امتحان كردم.

فيلم 21 گرم،‌ اون صحنه اي كه زنه پيغام گير موبايلش رو روشن مي كرد و صداي ضبط شده شوهر و بچه هاي كشته شده اش رو گوش مي داد...
سميره مي خواد يه روز قبل از رفتنش بره شمال. همين روزها ميره. تا همين چند وقت پيش هم واسه حسام چك ميل و چك آف مي كرد. ميره براي خداحافظي با خاك حسام.... كاش نمي دونستم داره ميره اونجا...

زردبازي

بغض بزرگترين نوع اعتراض است. آن زمان كه بشكند ديگر اعتراض نيست، التماس است.

 -------------------------------
اينو يه جايي خوندم كه درپيت بود.

تمام نه...

.... تمام ناتمام من با تو تمام مي شود....

امروز حالم بهتره. به اين نتيجه رسيدم كه اگه آدم هي در درون خودش حرف بزنه و همه چيز رو تو خودش بريزه، مي گنده. ديروز حرف زديم و من الان بهترم. خيلي بهترم. سربازان جمعه رو براي بار دوم ديدم. يه تيكه­هاييش:

**********

اين تيكه­اش رو بيشتر از 50 بار ديدم. بدجوري حس مازوخيستي ­امو ارضا مي­كنه.

مريلا زارعي: ‹مرتيكه اسمش همه چيز بود جز شوهر، اون روز خمار بود سگ پدر. خوابيده بود برا ترك.

دستمو كه مي ­خواست بگيره، لبخندمو كه مي­ خواست ببينه، ميگفت تو ترك ام...

اي بابا... چقده ما بدبختيم ...

...

زينت رو زد زير بغلش

وقتي مي ­زد زير بغلش

ديگه چرخ خياطي بود يا تلويزيون يا اين بچه هيچ فرقي براش نداشت.

مرتيكه، بي زينت اومد، اما سرحال...

...

با كارد بهم حمله كرد؛ نئشه شده بود فهميده بود كارد يعني چي. تو خماري ناخنگير نمي دونست چيه... من هم با همون كارد گذاشتم وسط قلب نداشته ­اش...›

***

در آن ميان درويشي از منصور پرسيد كه عشق چيست؟ گفت: امروز بيني و فردا و پس فردا. آن روزش بكشتند و ديگر روز بسوختند و سوم روزش بر باد دادند. يعني عشق اين است.

***

يه عشق وقتي مياد همه چيز رو با خودش مياره، وقتي ميره همه چيز رو با خودش مي­بره، يه چيزي رو جا مي­ذاره، مث شعر، مث من، مث مرگ.

***

آنكه دانست، زبان بست

وانكه مي ­گفت، ندانست

چه غم ­آلوده شبي بود

وان مسافر كه در آن ظلمت خاموش گذشت

و برانگيخت سگان را به صداي سم اسبش بر سنگ

بي كه يكدم به خيالش گذرد

كه فرود آيد شب را گويي

همه رؤياي تبي بود

چه غم ­آلوده شبي بود.

***

چيزي مرا به قسمت بودن نمي­برد

از واژه­ ي دو وجهي تكرار خسته ­ام

من بي رمق ­ترين نفس اين حوالي ­ام

از بودن مكرر بر دار خسته ­ام

من با عبور ثانيه­ ها خرد مي ­شوم

از حمل اين جنازه هشيار خسته ­ام

***

 نه در رفتن، حركت بود

نه در ماندن، سكون

شاخه­ ها را از ريشه جدايي نبود

و باد سخن­چين با برگها رازي

چنان نگفت كه بشايد

دوشيزه عشق من مادري بيگانه است

و ستاره پرشتاب

بر مداري مأيوس

جاودانه مي ­گردد

***

نمي­ خواستم نام چنگيز را بدانم

نمي­ خواستم نام نادر را بدانم

نام شاهان را

محمد خواجه و تيمور لنگ

نام خفت­ دهندگان را نمي­خواستم

و خفت  كشندگان را

مي­ خواستم نام تو را بدانم

و تنها نامي كه مي­ خواستم، ندانستم

 

2-4

 

دچار فيلم-بيني زياد شدم. تقريبا تو هفته 3-4 تا فيلم رو مي بينم. 21 گرم،‌ كازابلانكا، ترمينال، Earth and Heaven، Liar Liar، English Patient، گارفيلد،‌ Ice Age I، فيلمهاي ايراني كه سي دي هاش به راحتي همه جا پيدا ميشه و ... رو تو اين چند وقته ديدم. خلاصه هر چي دستم بياد يه ناخنكي ميزنم. 

***

امروز دچار انزجار فراوان از محيط كاري و همكاران شدم.

***

دچار مسأله نقش و حضور و وجود خود در زندگي بعضي ها هم شدم. تو اين زمينه به هيچ نتيجه مثبتي نمي رسم. هفته اي كه گذشت،‌ به شدت برام تخمي بود. هنوز هم ادامه داره. هي مي خوام با اين سرگرميها بي خيالش شم ولي يهو از اون ته-مه هاي مخ ام به زور مياد و لود ميشه. اينجاست كه ديگه با خاك يكسان مي شم و هيچ كاري نمي تونم انجام بدم. واقعا هيچ جوابي براش پيدا نمي كنم كه دلمو خوش كنه.

***

اين روزها مملكت هم دچار اعتراض فراوان و به آتش كشيدن پمپ بنزينها شده. معلوم نيست عاقبتمون با اين دولت تخمي به ختم برسه.

***

به نظرم روابط هم دچار خمودگي و بي نظري مي شن. الان كه هيچي مث اون اول ها نيست.

***

كلاً اين روزها دچارم! همين.

Life goes on, with or without us

 

رفته بودم سراغ این پستم:

دیگر به رؤیا نخواهم رفت

دیگربه لب سیگاری  نخواهم گرفت

دیگر حسرت ادامه ی

زندگی ام را ندارم.

...

چونان که به صخره ای

یا آن که به گناهی

من به تو آویخته بودم.

...

من خسته ام و نومید

از تظاهر به خوشبختی

آن هنگام که آنجایند {آن غریبان نا شناس}.

....   

اگر ادامه یابد

من از هم شکافته خواهم شد در تنهایی با خودم

در کنار رادیو

( مانند یک کودک احمق)

از شنیدن آوای زلالم که خواهد خواند... 

.

 What's in your head, in your head
Zombie 
Zombie 
Zombie 
Zombie 
Zombie 
Zombie

....

می نویسیم...

 

چرا مي نويسيم؟

مي نويسيم چون نوشتن تصوير كردن ذهن است در غالب كلمات و تا اين تصوير سازي صورت نگيرد، در حركت دايروي و سيال ذهن محبوس خواهيم بود.در اين صورت است كه حافظه مان ياريمان نمي دهد و سرگشته وار به دور لغتي براي تصوير كردن ذهنمان مي گرديم. متناقض فكر مي كنيم و متناقض زندگي مي كنيم.سرمان درد مي گيرد و احساس تهوع مي كنيم. 

مي نويسم چون اعتقاد دارم:هر چيز كه قابل بيان نباشد را نبابد گفت!بايد خورد و به قول دوستمان بايد براي هضم آن معده اي قوي داشت.

اقتباس از اینجا!

 

....

 

...عادت می کنیم...