دلم <جزیره> سیاوش قمیشی می خواد. پیداش هم نکردم.
...
من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و نرم
...
تا که یک روز تو رسیدی
روی قلبم پا گذاشتی
قصه های عاشقی رو
تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت
دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشق ات
همه جونم آرزو شد...
همه جونم آرزو شد
هست..
خواهد بود..

...

آن شب كه سر بر سينه ام گذاشتي و گريستي...
...
همان شب بود كه من بزرگ شدم.

چاه بابل


دارم مي خونمش. تازه نصف اش رو خوندم.
گزيده هايي چند:
هيچ چيز غم انگيزتر از منظره ي آدمي نيست كه شب كز مي كند گوشه اتاق، دست مي برد لاي پاها و، نفس زنان، پا و سينه يا كپل برهنه زني را در خيال مي كشد كه روز در مترو ديده است يا كنار كانال يا پاركي.
***
دردي هست كه هر كسي نمي شناسدش: اينكه از فرط برخورداري، هيچ ديداري در تو آتشي برنيانگيزد و در ابتداي ديدار، انتهايش را مثل كف دست ببيني. آن وقت مي گردي پي كسي كه نيست، يا اگر باشد، آسان به چشم نمي آيد، يا اگر آمد، مال تو نخواهد بود. آن وقت متوجه مي شوي كه جوان نيستي و خيلي چيزها هست كه نداري.
***
هيچ ديني به اندازه ي اسلام براي به كرسي نشاندن خودش مبارزه نكرده است. در افتادن با چنين ديني آسان نيست.
***
اينهايي كه در زندانها شلاق مي زنند با اعتقاد مي زنند! و بدبختي در اين همين جاست. شكنجه گر رژيم قبلي به چيزي اعتقاد نداشت. تا يك جايي وحشيگري مي كرد. وقتي مي ديد سر اعتقادت ايستاده اي احساس حقارت مي كرد و برايت احترام قائل مي شد. اما شكنجه گر اين رژيم هر چه تو معتقدتر باشي بيشتر بر سر غيرت مي آيد تا نشان بدهد كه اعتقادش از تو كمتر نيست.
***
كاش پرده گوش هم مثل پرده بكارت بود. دم به ساعت نبود. يك بار بود و تمام. تازه لذت هم داشت اگر درد داشت.
***
ته هر چيز جايي است كه از آنجا ملكوت ملال آغاز مي شود. پيدايي انديشه آخرالزمان اتفاقي نيست. گوهر تجربه ايست كه هر يك از ما هزاران بار در طول زندگي مزه مزه اش مي كنيم. تابوها هم لابد علت وجوديشان همين است كه به ته نرسيم.
***
هيچ چيز به اندازه بخشيدن اعتماد به نفس، ديگري را سپاسگزار نمي كند!
***
حسادت ويرانگرترين نيروي درون آدمي است. اگر در موضع اقتدار باشي آن را كه هدف حسادت توست تبعيد مي كني، اگر شده به جهنم. و اگر در موضع ضعف باشي، خود را از خويشتن تبعيد مي كني. از اينجا تا قتل راهي است چندان كوتاه كه با چشمان بسته خواهي رفت.
***
مترو كندتر از هميشه حركت مي كرد. وقتي ذهن تندتر از هميشه كار بكند مترو حتا مي تواند متوقف بشود
***
هيچ چيز غيرواقعي تر و گمراه كننده تر از احساسات آدمي نيست. مي توان به پايان راه رسيد و دلزده شد از كسي كه تا ديروز عاشقش بودي. اما، كافي است همين كسي كه خداخدا مي كردي راهش را بكشد و برود، ناگهان، يكي ديگر را بر تو برتري بدهد تا از دوري اش چنان ماهي افتاده بر شن داغ شوي كه انگار نه همين ديروز بود كه ملال حضورش تو را مي كشت.
***
از دردهاي كوچك است كه آدم مي نالد. وقتي ضربه سهماگين باشد، لال مي شود آدم.
***
مثل ازدواج است. هر دو بايد آنقدر از فرديت خودشان بكاهند تا آن وسطها به يك حداقل مشترك برسند.
***
وقتي چيزي ديگر به ما تعلق ندارد بي مقدارش مي كنيم تا كمبودش را بهتر تحمل كنيم.
***

گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق
ساكن شود، بديدم و مشتاق تر شدم