...


از خانه می‌زنم بیرون. تا مترو راهي نيست. طبق معمول هميشه بي آنكه به آدمهاي اطرافم نگاه كنم‌، راه مي‌روم. از آدمها فقط حجم و انبوه آنها را حس مي كنم. قيافه ها را نمي‌بينم. شايد چون هيچ وقت حافظه تصويري ام خوب نبوده، ميلي به ديدن صورتها ندارم. صداها را مي‌شنوم و سايه ها را كه هر يك به سويي مي روند. صداي درهم و برهم راننده هاي تاكسي، هر كدام مسير خود را با صداي بلند و پشت سر هم فرياد مي زنند. روبرويم را نگاه مي كنم و راه مي روم. چقدر آدمها زيادند. به تعداد تك تك اين آدمها، فكرها، خيالها و دنياهايي متفاوت وجود دارد. از تصور كشف و فهميدن همه ي اين دنياها گيج و وحشت زده مي شوم. چقدر خوب است كه نمي توان فكر آدمها را خواند. صداي آواز بلندي از روبرو مي آيد و نزديكتر مي شود. بي اختيار به سمت صدا برمي‌گردم: "تو را خدا نگهدار- كه ميروم به سوي سرنوشت...". مرد ميانسال و ژنده پوشي است. مي‌خواند و در آن شلوغي، بي آنكه به انبوه آدمها اهميتي بدهد، او هم راه خود را مي‌رود.
امروز هوا بهتر است. گلویم به شدت می‌سوزد. آخر اردیبهشت سرماخوردگی را کم داشتم. سردم است. به يكباره ميان پاهايم گرم مي‌شود. یادم می‌آید که چند روز قبل ...
از حس كردن جريان سيال خون و تصور غلظت آن كه هورري از بدنم خارج مي‌شود، مجبور است در ميان پاهايم بماند و من این همه کثافت را باید با خود حمل کنم، چندشم مي‌شود.
سرم سنگین است و بدنم انگار تحمل وزن آن را ندارد. در مترو جایی کنار پنجره پیدا می‌کنم و سرم را به آن تکیه می‌دهم. خوابم و بیدارم. امروز مسیر طولانی‌تر از همیشه به نظرم می‌رسد. ابلوموفم. لختی شدیدی در تمام وجودم رخنه کرده است. یاد حرف محبوب می‌افتم: برای رفتن باید دل کند. من اما با تمام وجود میخکوب شده‌ام و نمی‌توانم قدمی بردارم. شاید فوق لیسانس کمکی می‌کرد که دیشب از آن هم قطع امید کردم.
به شرکت می‌رسم. حوصله حرف زدن ندارم. سرماخوردگی را بهانه می‌کنم و از پشت میزم تکان نمی‌خورم. چشمهایم تبدارند. حامد زنگ می‌زند. انگار تمام این مدت منتظر شنیدن صدای او بودم که بغضم بتواند بترکد. او حرف می‌زند و من ساکت. اشکهایم‌اند که می‌آیند و صورتم را خیس می‌کنند. چه خوب است که امروز اینجا خلوت تر از روزهای دیگر است. کمی سبک‌تر می‌شوم. با تقریب صددرصد مطمئن بودم که نتیجه همین است، اما آدمها در مواجهه با واقعیت ممکن است طور دیگری نشان دهند. زنگ می‌زنم به اکرم. رتبه میم.شیمی‌اش ناامیدکننده است. رتبه بیومکانیک‌اش ۱۹ شده و ظرفیت تهران ۲۵ نفر است. کمی از ناراحتی‌ام کمتر می‌شود. می‌پرسد: الان خوبی؟ می‌گویم: مهم نیست. دنیا به آخر نرسیده. انتظار بیشتری نداشتم.
سبک تر می‌شوم. گویی کمتر از آن چیزی که باید، ناراحتم. نوشتن هم چقدر خوب است. انگار همه غصه‌ها از ذهنت کنده می‌شوند و جایی دیگر می‌روند. جایی بیرون از وجود تو، دورتر از تو...
و من مدام این جمله را با خودم تکرار می‌کنم که:
برای رفتن باید دل کند
برای رفتن باید دل کند
برای رفتن باید دل کند
برای رفتن باید دل کند
برای رفتن باید دل کند.........

تیکه تیکه


هویت میلان کوندرا رو خوندم. یه تیکه هاییش:

شانتال روزی را به تصور می‌آورد که ژان مارک را بدین سان از دست بدهد. در بی خبری ماندن، و تسلیم خیالپردازی شدن. او حتی نخواهد توانست خودکشی کند. زیرا خودکشی، خیانت، امتناع از انتظار، و فقدان شکیبایی خواهد بود
***
او با شور و شوق به اکنون خویش پیوسته است، اکنونی که، به هیچ قیمت، آن را نه با گذشته و نه با آینده عوض می‌کند. از این روست که رویا را دوست ندارد: رویاها دوره‌های متفاوت زندگی آدمی را یکسان، و همه‌ی حوادثی را که از سر گذرانده است همزمان، می‌نمایانند. رویاها اعتبار زمان حال را، با انکار موقعیت ممتازش، از میان می‌برند.
***
شانتال به یاد مرگ کودکش افتاد و موجی از خوشحالی او را فرا گرفت و او فقط می‌توانست معنای این حالت را از خود بپرسد. پاسخ روشن بود: این بدان معنا بود که بودن در کنار ژان مارک برایش همه چیز است و، از برکت غیبت پسرش می‌توانست همه چیز باشد. او خوشحال بود که پسرش مرده است.
***
انسان، برای آنکه حافظه‌اش خوب کار کند به دوستی نیاز دارد. گذشته را به یاد آوردن، آن را همیشه با خود داشتن، شاید شرط لازم برای حفظ آن چیزی است که تمامیت منِ آدمی نامیده می‌شود. برای آن که من کوچک نگردد، برای آن که حجمش حفظ شود، باید خاطرات را همچون گلهای گلدان آبیاری کرد و این مستلزم تماس منظم با شاهدان گذشته، یعنی دوستان، است. آنان آینه ما هستند، حافظه ما هستند؛ از آنان هیچ چیز خواسته نمی‌شود مگر آنکه گاه به گاه این آینه را برق اندازند تا بتوانیم خود را در آن ببینیم.
***
این ناممکن است که فرزندی داشته باشیم و جهان را، آن گونه که هست، حقیر شماریم، زیرا به این جهان است که او را فرستاده‌ایم. به خاطر فرزند است که ما به جهان وابسته‌ایم، به آینده آن می‌اندیشیم، به سهولت در قیل و قالش، در جنب و جوشهایش مشارکت می کنیم و بلاهت درمان ناپذیرش را جدی می‌گیریم.
***

الواتی!! D:


فردا داریم میریم شمال. البته بدون حامد.
امیدوارم خوش بگذره. بروبچ همه آشنان. فکر کنم ۱۰ نفر باشیم. عاشق شمال ام. دریا رو واقعا دوست دارم. شب خوابیدن تو جنگل رو بیشتر. این حامد زیانکار(!!) هم اگه بچه خوبی بود و درسهاش رو به موقع می خوند، همراهی مون می کرد و دوصد چندان بهمون خوش می گذشت.
جمعه غروب برمی گردیم. برنگشتیم حلال کنین!!

آسیب شناسی!!!

يه بار هاجر لابه لاي حرفاش گفت: من به طور جدي وبلاگ مريم باوريان رو با اينكه دير به دير آپ ديت مي كنه مي خونم.

كامنت: مريم همكلاسي اسبق من تو دانشگاه شريف بود و الان هم تو ونكوور كاناداست. با پيام سبزميداني كه اون هم 78 ي ما بود ازدواج كرد و الان با هم شادند! اينو محض اطلاع گفتم, بلكه خوشحال شين. چون وقتي اينو به هاجر گفتم كلي از معماهاي ذهني اش كه فكر كنم ناشي از خوندن وبلاگ مريم خانم و كشف ارتباطات پنهاني اون با پيام بود, حل شد.

سوالم اينه: چرا هاجر 77ي ميم شيمي شهرستاني بايد وبلاگ يك كامپيوتري 78ي تهراني رو كه اصلا از وجود هاجر در زندگي اش بي خبره, بخونه؟ سوالم امروز اينقدر براي خودم جدي شد كه نگو! اصلا چرا آدمها بايد وبلاگ آدمهايي رو كه نمي شناسن بخونن؟ چه اهميتي داره. (خودم هم يكي شون)

تو مشغوليات فكري ام ياد سالهاي اول دانشگاه افتادم. اون موقعها كه كلاس زبان عمومي داشتيم و تو يكي از كلاسهاي مسجد دانشگاه برگزار ميشد. خانم مجلسي خيلي بچه تهراني هامون رو كه از همون اول زبانشون خيلي خوب بود دوست داشت. مخصوصا شادي آشنايي رو. جلسه اي نبود كه ازش درس نپرسه. از بيان كردن اسمش خوشش ميومد (خودش سر كلاس اعتراف كرد). ما هم كه بچه هاي شهرستان بوديم و زبانمون خيلي بد بود, خوشحال مي شديم كه از اسم ما خوشش نمي يومد و ازمون درس نمي پرسيد. هر چند كه زبان عمومي و مقدماتي, هر دو شو 17 شدم. با خود همين خانومه كه اصلا دوستش نداشتم. چون اصلا ما رو دوست نمي داشت. دندوناش هم از فرط سيگاركشيدن زياد سياه بود. تو ماه رمضون بهمون توصيه كرد كه شماها دارين درس مي خونين و جون ندارين كه روزه بگيرين, نبايد روزه بگيرين دخترا!

الان 7-8 سالي مي گذره. دختر تهراني هاي كلاسمون تقريبا هيچ كدوم ايران نيستند, شادي, مريم, مونا, فرناز, آناهيتا, شبنم, سارا, نرگس, راهله (اين آخري مشهدي يه, تنها شهرستاني اي كه سرافرازمون كرد). من همچنان زبانم بده و ايرانم. هنوز هم خانم مجلسي رو دوست ندارم. اگه زبانمون خوب بود شايد ازش بدم نمي يومد. يا حداقل اين حس رو نداشتم كه اون ما رو دوست نداره.

امروز از روي كنجكاوي وبلاگ مريم رو پيدا كردم. مي خواستم ببينم چه چيز جالبي داره كه هاجر ما رو اينقدر جذب خودش كرده. خاطراتي خيلي معمولي! ولي مكان خاطراتش و خوراكي هاي توي خاطراتش خيلي به نظر شيك و خوشمزه ميومد. همين! خدا قسمت ما هم بكنه. آمين!!