برای دفن شرافت

 

وطن پرنده ی پر در خون
وطن شكفته گل در خون
وطن فلات شهيد و شب
وطن پا تا به سر خون


وطن ترانه ی زنداني
وطن قصيده ی ويراني
ستاره‌ها اعداميان ظلمت
به خاك اگر چه مي‌ريزند
سحر دوباره بر مي‌خيزند


بخوان كه دوباره بخواند
اين عشيره ی زنداني
گل سرود شكستن را


بگو كه به خون بسرايد
اين قبيله ی قرباني
حرف آخر رستن را


با دژخيمان اگر شكنجه
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدايي
با ما غرور رهايي


به نام آهن و گندم
اينك ترانه ی آزادي
اينك سرودن مردم


امروز ما امروز فرياد
فـرداي ما روز بزرگ ميعاد
بگو كه دوباره مي‌خوانم
با تمامي يارانم گل سرود شكستن را


بگو كه به خون مي‌سرايم
دوباره با دل و جانم
حرف آخر رستن را
بگو به ايران بگو به ايران

------------

                                                                         

 

 

 

 

دوستت دارم.

 

 

عشقولانه

 

خواستم از خودم عشق در وکنم و  تقدیم کنم:

 

                                                                         

 

ولی خوب دیگه!!

مناسُب نبید!

این پایینی خوب بید!!!؟

این، من بیدم.

عین علی اصغر مظلومه!

 

 

500 تومن وشد!!

300 تومن برای قلبم!

200 تومن هم برای اینکه به روح انسانی‌ام لطمه وزدم و حاضر شدم موش بشم!!

 

 

 

دارایی

 

این روزها که می‌گذرد، می‌توان گفت روزهای نسبتاً میمونی است: کنکور و کار!!!

این دو تقریباً هیچ وقتی برایم، برای پرداختن به خودم باقی نمی‌گذارند.

دوست دارم بیشتر بنویسم. بیشتر با خودم حرف بزنم؛ اما با این مشغله‌ها تمرکز چندانی ندارم. دلم می‌خواهد با دل سیر، با خیال راحت و آسوده به چیزهایی که دوستشان دارم و برنامه‌های آینده‌ام بپردازم. در حال حاضر فقط غروبها هنگام برگشتن، شبها قبل از به خواب رفتن و هرازگاهی نیز در خوابهای شبانه‌ام می‌توانم در تخیلاتم غوطه‌ور شوم.

شرایط فعلی‌ام را از هر نظر با یک ماه قبل مقایسه می‌کنم:

چه داشتم؟

یادم نمی‌آید!! راستش می‌دانم... اما اقرار به داشتن آنچه آرامش از من گرفته بود، را دوست ندارم: پرستیدن بتی که فقط و فقط در دنیای محدود و کوچک ذهن جای داشت.

می‌دانستم که پیدا کردن همتایی برای آن در دنیای بیرون، یعنی از دست دادن (حتی همان) توهمات پوچ و بی‌حاصل!! می‌ترسیدم..

چه از دست دادم؟

فعل از دست دادن غالباً معنایی منفی در ذهن متبادر می‌کند! (چقدر جدی!!) اما من این بار حس کاملاً خوشایندی دارم.

یک حس مالیخولیایی، یک خوره روح، که جز آزار و تحلیل زندگی‌ام چیز دیگری برایم نداشت. این بود آنچه من از دست دادم. فکر می‌کردم خیلی سخت‌تر از این حرفها باشد، اما...

هر چند که می‌دانم به تنهایی از پس‌اش برنمی‌آمدم.

و اکنون چه دارم؟

خودم را، تو را، زندگی را و آرامش را.