این روزها که میگذرد، میتوان گفت روزهای نسبتاً میمونی است: کنکور و کار!!!
این دو تقریباً هیچ وقتی برایم، برای پرداختن به خودم باقی نمیگذارند.
دوست دارم بیشتر بنویسم. بیشتر با خودم حرف بزنم؛ اما با این مشغلهها تمرکز چندانی ندارم. دلم میخواهد با دل سیر، با خیال راحت و آسوده به چیزهایی که دوستشان دارم و برنامههای آیندهام بپردازم. در حال حاضر فقط غروبها هنگام برگشتن، شبها قبل از به خواب رفتن و هرازگاهی نیز در خوابهای شبانهام میتوانم در تخیلاتم غوطهور شوم.
شرایط فعلیام را از هر نظر با یک ماه قبل مقایسه میکنم:
چه داشتم؟
یادم نمیآید!! راستش میدانم... اما اقرار به داشتن آنچه آرامش از من گرفته بود، را دوست ندارم: پرستیدن بتی که فقط و فقط در دنیای محدود و کوچک ذهن جای داشت.
میدانستم که پیدا کردن همتایی برای آن در دنیای بیرون، یعنی از دست دادن (حتی همان) توهمات پوچ و بیحاصل!! میترسیدم..
چه از دست دادم؟
فعل از دست دادن غالباً معنایی منفی در ذهن متبادر میکند! (چقدر جدی!!) اما من این بار حس کاملاً خوشایندی دارم.
یک حس مالیخولیایی، یک خوره روح، که جز آزار و تحلیل زندگیام چیز دیگری برایم نداشت. این بود آنچه من از دست دادم. فکر میکردم خیلی سختتر از این حرفها باشد، اما...
هر چند که میدانم به تنهایی از پساش برنمیآمدم.
و اکنون چه دارم؟
خودم را، تو را، زندگی را و آرامش را.