یک شب پاییزی


چند روزي است كه به خودم فكر مي­كنم. به اين كه چه بودم، چه دوست دارم و ...
مي ­انديشم به دختركي كه در يك روستاي كويري در خراسان به دنيا آمد، 9 سال در آنجا زندگي كرد و بعد از آن شهرنشين شد. ... متمدن شد!!! از سبزوار به شريف آمد و بعد هم در اين تهران خراب شده ماندگار شد.
از شلوغي تهران بدم مي ­آيد. از آلودگي اش حالم به هم مي ­خورد. از پياده­ روهاي شلوغش كه شانه­ هايت را به شانه­ هاي غريبه­ ها مي­ سايد، منزجر مي­شوم. از مسافتهاي طولاني ­اش كه تمام وقت و انرژي آدم را تلف مي­كند، لجم مي­گيرد. از بعضي آدمهاي گنده دماغش متنفرم. شلوغي مترويش و حرفهاي خاله زنكهاي آن كلافه ­ام مي­كند. مخصوصا وقتهایی که از شدت شلوغی باید گرمی چندش‌آور باسن خانمهای چاق را تحمل کنم.
ولي...
ولي تهران را دوست دارم. ميدان انقلابش را دوست دارم، از پرسه زدن در كتابفروشيهايش لذت مي­ برم. از سينما سنترالش خاطرات قشنگي دارم. همينطور بهمن و سپيده­ اش!
قهوه فرانسه ­اش را ... (اين يكي ­اش را خيلي دوست دارم)
از دربند، دركه، ميدان تجريش، بازار سنتي تجريش ... كه چه خاطراتي دارم من از اينهايش.
هنوز هم دوست دارم كوچه ­هاي طرشت و خوابگاه طرشت را، همانجا كه بهترين دوستان زندگي­ ام را يافتم.
شريف را دوست دارم. ياريگرانش را بيشتر. بعضي وقتها به دوستان عزيزي كه در اين چند سال پيدا كرده­ام فكر مي­كنم. به اكرم، مجبوب، آرزو، حمزه، ميو، سميره، پريسا، هاجري، نيما، يوسف، اعظم، فاضله ...،حامد (اين يكي حسابش جداست). به اينكه با هر كدامشان چيزهايي براي قسمت كردن داشته ­ام و دارم هنوز. بي ­ادعايي و سادگي ­شان را دوست دارم. از اينكه كيهانك براي هميشه از زندگي­ ام خط خورد خوشحالم. هر چند كه هنوز دروغهاي بزرگش، ايميلهاي احمقانه ­اش، اصالت مزخرفش و در مجموع حماقت بي ­نهايتش را براي تفريح مرور مي­كنيم و به همه آنها مي­خنديم.
خانه ­ام را هم دوست دارم. البته هر جا كه مي­روم بعد از مدتي با در و ديوار آنجا خو مي­گيرم. وقتهايي هست كه به شدت دوست دارم مهماني يا مهماناني داشته باشم. آدمهايي كه دوستشان دارم، به مهماني­ام بيايند و شب نشيني داشته باشيم. دور هم باشيم و من از ديدن آنها، حرف زدنشان و خنده ­هايشان لذت برم. وقتهايي هم هست كه اصلا نمي­خواهم تنهايي ­ام را كسي خراب كند. كلافه مي­شوم كسي بخواهد آرامشم را بر هم زند. از تحمل كردن آدمها بدم مي ­آيد. از اينكه بعضي از آنها نمي­ فهمند كه دارم تحملشان مي­كنم هم بدم مي ­آيد. نمونه­ اش يكي از دوستان قديمي دوره راهنمايي، همان هايي كه اكنون ديگر حرفي براي گفتن با آنها ندارم، مهمانم بود. جالب است كه بعضي از آدمها به مسافرت مي­روند ولي تمام مسافرتشان در خريد و گشتن در مغازه ­ها و بساطهاي پهن كنار خيابانها است. تازه فهميدم كه چقدر از خريد كردن با آدمهايي سگ­ پسند، آدمهايي كه حرفي براي گفتن با آنها ندارم و آدمهايي كه نمي ­شناسمشان، بدم مي­ آيد. اينجاست كه از نفهمي آنها و از اينكه نمي ­بينند كه چقدر بی حوصله ام و چقدر خسته­ ام كرده­ اند، ديوانه مي­شوم. هميشه از زحمت دادن به بقيه خجالت مي­كشيدم. از اينكه مزاحم باشم بدم مي ­آيد. از اينكه تحملم كنند، متنفرم.
ولگردي و خوشگذراني را دوست دارم. اما فقط با آنها كه دوستشان دارم. حتي خريد كردن هم در اين شرايط به من خوش مي­گذرد.
بعضي وقتها هم از فضوليهاي بيش از حد منشي شركت كلافه مي­شوم، از ارتباطات كاري شركتهاي ايراني، از سلسله مراتب مسخره، از سيستم مديريتي تخمي و تبعيض آميز آنها. از قيد و بندهاي ديني و اسلامي كه حتي پشت ميز كار هم رهايت نمي­كنند.
از اينكه در كنار اتوباني كه فقط ماشينها از آن مي­گذرند و شانه­ هاي آدمها ديگر آزارت نمي­دهد، ساعتها با كسي كه دوستش دارم، راه بروم، لذت مي­برم. از اينكه با او حرف بزنم، از خودمان بگوييم، از آينده، از روزهاي خوشي كه انتظارمان را مي­كشد، از دغدغه­ هايمان...
" نه در خيال
كه روياروي مي­ بينم
سالياني بارآور را كه آغاز خواهم كرد
من و اشتياق پرصداقت تو
ميزي و چراغي..."

اكنون آرامم: ساعت 21:45، پشت اين دستگاه نشسته ­ام، مي ­نويسم و به آهنگهايي كه دوست دارم، در خلوت اتاقم، گوش مي­كنم.
...
"من راز فصلها را مي­دانم
و حرف لحظه ­ها را مي­فهمم
نجات دهنده در گور خفته است و ... " (با صداي فروغ)
و ...
حتی چند آهنگ فرانسوي كه فقط يك بار معني­ شان را خوانده­ ام و بدون آنكه معني تك تك كلمات را بدانم، صرفا از شنيدنشان لذت مي­ برم.
چقدر خوب است اين لحظات و چقدر خوب است كه اين تنهايي را دارم.. اين خلوت را دارم.
چقدر خوب است كه هرگاه دلم مي­گيرد مي­ توانم گريه كنم و از حتی از ناراحتی م لذت برم. چقدر خوب است كه هر از گاهي مي­توانم در آغوش كسي كه دوستش دارم به خواب روم.

چقدر از اين در و آن در حرف زدم. يك دور خواندم چه نوشته ­ام. حرفهايم پراكنده و بي­ ربط­ اند. اما مدتها بود كه ننوشته بودم. يك باره خواستم همه را با هم بنويسم. اين شده ديگر...
هر چه هست زندگي­ ام را دوست دارم. گاهي سخت مي­گذرد اما اميدهاي آينده سرپايم نگه مي ­دارند.

پاینده باشی ایران زیبا ...


برنمی تابم این لجن زار را
http://www.aghazadeh.blogfa.com/post-377.aspx