بی قراری ها

یه شبایی هست که دلم می خواد فقط خودم باشم و خودت<BR>آخر شب باشه. همه خواب خواب باشن.<BR>من باشم و تو با اوجی جانهای محکم ات<BR>من باشم و اون گونه های نرم و دوست داشتنی ات<BR>با بوسیدنهای تلافی جویانه ات، که مبادا یه وقت عقب بمونی<BR>....<BR>بعدش که همه خوابن و هیچ صدایی نمی یاد کنارت نیم خیز دراز بکشم.<BR>با اینکه همیشه سر سیگار کشیدنت نق میزنم، اما این بار ... <BR>از قبل همه برنامه اش رو چیده ام.<BR>دو تا وینستون لایت با یه کبریت از گوشه پتوم در می یارم. زیر سیگاری مخصوص تو رو هم که از قبل همون بغل گذاشتمش. <BR>بعد دونفری سیگار بکشیم. <BR>من هم چس دود کنم و تو از این طرز سیگار کشیدن من کیفور بشی.<BR>با هم حرف بزنیم. بدون اینکه به کارهای روزمره ام فکر کنیم، بدون اینکه بگم امروز فلان همکارم چی گفت و رییس چه کرد و آ..چه سازی کوک کرده و پروژه چی شد و ...<BR>اصن بی خیال همه اینا بشیم و از روزهای خوشی که می خوایم داشته باشیم حرف بزنیم. از سفرهامون، از درس خوندنامون، از شادیهای بزرگی که بعدنا انتظارمون رو می کشه. هی بگیم و هی قند تو دلمون آب شه. <BR>بعد که سیگاره تموم شد، محکم محکم بغلم کنی و مث همیشه زودتر از تو خوابم ببره و تا صبح هیچی نفهمم.<BR>یه شبایی دلم می خواد باشی و خستگی ام رو توی بغلت، با اوجی جانات کم کنم. کوفتگی ام از لای پوست و استخونم بزنه بیرون و تا صبح، آروم بخوابم ...<BR>می دونم که نمی تونی هر شب پیشم باشی. می دونم که کار داری. و می دونم که با هم برنامه هامون رو ریختیم. <BR>می دونم که همه اینایی که می خوام خود خواهی یه و همه اش دارم از «من» حرف می زنم. ولی این یه کوچولو رو دیگه می تونم که..؟ نه؟ می تونم به این چیزهای شیرین زندگی مون هم فکر کنم و شبها با این فکرها خوابم ببره. آدم زیاده خواهی نیستم. همین که هستی و می تونم شبا با لالایی های حامد، حتی اگه پیشم نباشه بخوابم کافیه برام. <BR>...<BR>ولی با همه اینا<BR>یه شبایی هست..<BR>.....<BR>......<BR>......<BR>که فقط تو رو کم داره.</P>
<P>***********************************************</P>
<P>یادت می آید چه شبها که دزدانه بغل هم بودیم...چه روزهایی که می آمدم به خانه ات و تو لباسی می پوشیدی انگار که آماده شدی و من به فکر می رفتم که چه لحظه هایی در انتظارم بودی و فکر کردی که چه بکنیم و چه بخوریم و کجا برویم و ...</P>
<P>یادت می آید آن چند روز بهمن را که کنار هم بودیم در خانه مان... یادت می آید آن میز را و آن شبی که من هیچ گاه فراوشم نمی شود در کنارت بودم و روی پاهایت سرم را گذاشتم و از خوشی سیگاری آتش زدم و به تو فکر کردم و به این که بدون آنکه اتفاقی افتاده باشد من لذت می برم از در کنارت بودن. لذتی که همواره مثل یک موسیقی متن است نه مثل ریتم های تند و ...</P>
<P>همه ی این ها را من به یاد دارم...اما</P>
<P>ترس من این است که در کنار هم باشیم و از هم سیر. با دیگران بجنگیم و خود از خود شکست بخوریم. ترس من این است که گفتن دوست دارم بدون ذوق باشد بدون وجود یک نیاز آنی به گفتن این کلمه. ترس من از خودمان است...</P>
<P>دوست دارم همیشه این را داشته باشم: تعهد به گفتن دوستت دارم.. می دانی همه ی آن لحظات را چه شیرین می کند؟ صداقت گفتار که وقتی می گویم دوستت دارم تسلیم یک خواهش شدم نه یک عرف و یا یک قانون.</P>
<P>آن چه مرا می ترساند تکرار است که تکرار همه چیز را بی معنی می کند. آن چه مرا می ترساند آن است که دیدنمان سیستماتیک باشد و نه از روی خواستهای هردومان...یادت میاید آن روزهایی که قرار بود برای کنکور همدیگر را نبینیم و من بهت زنگ می زدم و آخر با هم بیرون می رفتیم...</P>
<P>آن چه مرا می ترساند سیری است. دوست دارم همیشه مست بودن را نه آن قدر که نتوان راه رفت در حدی که بخوری و گیج شراب باشی..نخوری و یاد شراب باشی...</P>
<P>دوست داشتن وقتی که رفت دگر رفته است. آن زمان که باید مواظبش باشیم نیستیم و بعد افسوس که چه شد آن همه عشق...آن همه علاقه...</P>
<P>باید زهرا جنگید... برای آن شبی که بی دغدغه بدون فکر و آسوده از اطراف در کنار هم باشیم. در حالی که هوای بیرون سرد باشد و بعد از کشیدن دو نخ سیگار در کنار هم و در زیر لحافی گرم بخوابیم و صبح که بیدار شدیم برای این تعطیلاتمان برنامه بریزیم که کجا بریم و چه بکنیم...</P>
<P>زهرا همه ی فکر من این است که اگر قرار است همیشه با هم باشیم پس چه اهمیتی دارد اول آن چگونه باشد؟ آیا آن زمانی که وقت تغییرمان گذشت و دیگر تمام شدیم افسوس نخواهیم خورد که ای کاش قبلا بیشتر می جنگیدیم و حالا طعم تلخ آن سختی را با شبی در کنار هم بودن فراموش می کردیم. زهرا:</P>
<P>من و تو شبهای زیادی برای با هم بودن خواهیم داشت...من می خواهم تا ۶۰ سالگی زنده باشم. ببین از ۲۸ تا ۶۰ سالگی چند سال است؟ چند شب است؟ چند روز است؟ چند ساعت است؟ چند دقیقه است؟ فرض کنیم من و تو تا ۴ سال دیگر اصلا نتوانیم همدیگر را ببینیم... می خواهم بگویم بقیه اش چه؟ به یاد آن لحظاتی که خواهیم داشت...</P>
<P>در رابطه ی دو نفره در بدترین حالتش این است که می گوییم حداقل همدیگر را داریم...من می خواهم بجنگم تا هیچ گاه این بد ترین حالت را نبینم...سوالی که برای من از ازدواج آرزو همیشه است این است که چه زود به این بدترین رسیدند...چه زود همه چیز را فدای شبی در کنار هم بودن می کنند؟ چه زود شبهایی که می شد در حالت بهتری در کنار هم بود را فدای شبهای بیشتر می کنند؟ چه زود کمیت را فدای کیفیت می کنند؟ </P>
<P>آری..این روزها من هم می خواهم شبی در کنارت باشم...آیا بوده شبی که می شد در کنار هم باشیم و من نخواسته باشم؟ اما می ترسم که زود همه چیز را تمام کنم.زهرا من می ترسم از آن لحظه ای که در مترو دارم له می شوم و به این فکر کنم اگر این رابطه نبود من می توانستم زندگی بهتری داشته باشم. این مرا می ترساند.همین خطور این فکر هر چه هم لحظه ای باشد مرا می ترساند. گفتن این که من می توانستم زندگی بهتری داشته باشم اما نشد مرا می ترساند. شاید به تخم خیلی ها نباشد اما برای من مهم است...شاید بعد از گفتن این حرف هم شب در کنار هم باشند اما من نمی خواهم این را! می خواهم زندگی خوبی داشته باشیم که اگر قرار شد از هم سیر شویم دیگر زندگی بهانه ی این کارمان نباشد.</P>
<P>من همان حامدم. بی تغییر...اما آنچه مرا می ترساند اتفاقات در کنار من است. حرف های اکرم حرف های یوسف و کارهای هادی...آن چه مرا می ترساند این است که دوست ندارم آن چه را که به سختی بدست آمد با همین راحتی فدا کنیم...</P>
<P>شبهایی بوده است که گریسته ام و گریسته ام... از این که مجبوریم این سختی ها را داشته باشیم اما چاره چیست؟ وقتی زندگی کامل می خواهی باید برایش بجنگی...باید برایش تلاش کنی...باید نبینی نخواهی نخوری و ...</P>
<P>آیا آرزو و آرش حسرت این را نخواهند خورد که چرا نتوانستند در زندگیشان هیچ بار با هم به استخر بروند؟ آیا آرش حسرت این را نخواهد خورد که چرا هیچ بار نتوانسته در خیابانی مرطوب و خنک مست به تماشای موهای آرزو بنشیند که باد آنان را تکان می دهد؟ آیا هیچ گاه در عمرشان حسرت این را نخواهند خورد که هیچ گاه نتوانسته اند تا شب برقصند و خوش باشند در یک کافه؟ آیا حسرت نخواهند خورد که ای کاش جایی بودیم که مجبور نبودیم برای چند لقمه نان خایه مالی کسی را بکنیم که ازش بدمان می آید؟ آیا آرزو حسرت این را نخواهد خورد که در زندگیش هیچ گاه تنوانسته با دوچرخه به دانشگاه برود؟ آیا حسرت این را نخواهد خورد که دنیا را ندیده است؟ آیا حسرت این را نخواهند خورد که مثلا در جام جهانی که در سال .... در فلان جا برگزار می شود نمی توانند باشند. ایا حسرت یک بوسه در خیابان بدون آن که از همه ی عالم و آدم بترسند نخواهند داشت؟ آخر با این همه حسرت چطور میتوان هنوز عاشق بود؟ </P>
<P>آری...حسرت این شبها را من هم می خورم اما به امید شبهایی بهتر...آن شبهایی که فردایش نگوییم: ای کاش شرایط جور دیگر بود...ای کاش...</P>
<P>می جنگیم در کنار هم... برای زندگیمان که می شود بسیار بهتر از آن کرد...برای شبهایی که عاشقانه در کنار هم درباره ی این پست خرف بزنیم و بگوییم جنگیدیم..این همه خوشی حلالمان! <BR></P>

روزای روشن! ما داریم می آییم!!

روزهای نفس گیری یه!
از یه نظر برای من و از یه نظر دیگه برای تو..
ولی ...
خوشحالم! واسه دیدن یارم! خوشحالم! واسه ....

-------
اقتباسی از آهنگ خوشحالم با صدای گرم ش.کاشانی
گرم: مثل اسهال

زنی که مردش را گم کرده بود


زرین کلاه تمام زندگی اش، جوانیش، نفرین مادرش بعد آن شب مهتاب که با گل ببو به تهران می آمد، نفرین مادر گل ببو، همه از جلوش می گذشت. اگرچه تشنه و گرسنه بود، ولی ته دلش خوشحال شد. نمی دانست چرا سوار شد و به کجا می رود، ولی با وجود همه اینها با خودش فکر کرد:
»شاید این جوان هم عادت به شلاق زدن داشته باشد و تنش بوی الاغ و سرطویله بدهد!«