..
و اين منم زني تنها در آستانه فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده زمين
و ياس ساده و غمناك آسمان
و ناتواني ...
...
اي يار! اي يگانه ترين يار!
ببين چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند
...
مي گفت سه روز است كه افسرده ام؛ از آن وقتهايي كه تا 12 ظهر را در رختخواب مي گذرانم. نمي دانم چرا بايد بلند شوم؟ به چه اميدي بيدار شوم؟ بلند شوم كه چه؟
من سردم است، من سردم است و
انگار هيچ گاه گرم نخواهم شد
اي يار! اي يگانه ترين يار!
آن شراب مگر چند ساله بود؟
مي گفت چه دوسالي را گذراندم. چقدر تلخ گذشت اين دو سال بر من! دو بار عاشق شوي و هر بار ... واقعاً مستحق چنين روزهايي بودم؟
..
آيا دوباره گيسوانم را در باد شانه خواهم زد؟
آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم كاشت؟
و شمعداني ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آيا دوباره روي ليوانها خواهم رقصيد؟
آيا دوباره زنگ در، مرا به انتظار صدا خواهد برد؟
دروغ گفته ام اگر بگويم كه اكنون دركش مي كنم. درست است كه اين چنين روزهايي سخت بر من نيز گذشته است، ولي نمي دانستم چه جوابش دهم:
"خوب ميشه همه چيز" يا ... "خوب ميشي" يا "اوضاع بهتر از اينا ميشه و شاد باش"!!!! كه اينها بدترين جوابها بود از نظر من.
از احوالم كه مي پرسد، تا حدي خجالت مي كشم جوابش را بدهم.
"روز و روزگار خوش است، حامد اكنون اينجاست. درس هم، اي ي ي، بدك نمي خوانم. براي آينده برنامه ريزي مي كنم. برنامه ريزي مي كنيم. آشفتگي و اندوه بزرگي ندارم و فقط به روزهاي خوش آينده فكر مي كنم!!!" همه اينها را در دل مي گويم و تنها به گفتن "بد نيستم و مي گذرد" به او، بسنده مي كنم.
واقعا تلخ است به انتظار بنشيني، خودت را به "هرچه پيش آيد خوش آيد" بسپاري و اميدوار باشي كه روزي، روزگاري حال ات خوب شود. اين روز كي مي آيد؟ 28 سال سن كمي نيست... او هنوز سرگردان و ناآرام است، به عشقهاي از دست رفته و روزهاي از كف رفته مي انديشد و به پوچي شب و روزش را مي گذراند. واقعا چه كسي مقصر است؟
"... بيش از اينها مي توان خاموش ماند"
و من در دل دعا كردم كه كاش شرايط بهتر از اين مي توانست باشد. ما آدمهاي ذاتاً بدي نيستيم. چرا نبايد طعم خوشبختي را بچشيم؟ چرا نبايد از زندگي لذت بريم؟ چرا دغدغه هايمان را نمي توانيم با هر كسي در ميان بگذاريم؟ چرا خيلي ها نمي فهمند چه مي گوييم و از زندگي چه مي خواهيم؟ چرا اينقدر جاه طلب و مغرور آفريده شده ايم كه زندگي گاهي اين چنين تلخ و تاريك بر ما مي گذرد؟ چرا همه چيز را در نهايت زيبايي اش مي خواهيم؟ چرا اگر آنطور كه ما مي خواهيم نباشد، ديگر همه چيز برايمان تمام مي شود؟ با خاك يكسان مي شويم و تا بلند شويم و دوباره از نو ... برمي گردي و سالياني را مي بيني كه رفته اند و تو هنوز سر جايت درجا مي زني...
كاش همه چيز بهتر شود، مخصوصا براي او.